...و دختری که یتیم بود به آسمان ها رفت

اول:غریبی سخت است، سخت. کار به جنگ که برسد، سخت تر هم می شود. اینکه ببینی برادرانت را به تیر و تیغ می کشند که واویلاست اما سخت تر از سخت وقتی معنا می شود که پدرت را، همه جان و جهانت را، تشنه بکشند. همان بابایی که برایت همه کس بود. حتی جای مادر مرحومت را هم پر می کرد اما حالا مثل کسی شده ای که  نه تنها ستونی برای تکیه نمی یابی که زمین را هم از زیر پایت می کشند... وراستی عجب بلایی بود که در کربلا می بارید اما ناگهان نگاه بی بی رقیه، همان کودک غریب یتیم در نگاه عمه جان زینب نشست؛ وما رئیت من الله الا جمیلا...

 دوم: غریبی سخت است و یتیمی از آن سخت تر اما اسارت دشوار و یتیمی دردی عمیق تر است. یک سه ساله، چگونه می تواند تمام رنجِ تشنگی و زخم تازیانه اسارت و از آن بدتر، درد یتیمی را به جان بخرد، آن هم قلب کوچکِ سه ساله ای که تپیدن را از ضربانِ قلب پدر آموخته و شبی را بی نوازش او به صبح نرسانده است. امّا... امّا او رقیه حسین است و بزرگی را هم از او به ارث برده است. رقیه پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ می گیرد و لحظه ای آرام ندارد، با نگاه های کنجکاوش از هر سو ـ تمام عشقش ـ پدرش را می جوید و سکوتِ عمه، سؤال او را بی جواب می گذارد و او باز هم می پرسد: "عمه، بابایم کجاست؟..." و نوحه می شود این سئوال که نیمی از جوابش بر خاک قتلگاه افتاده است و نیم دیگر آن بر فراز نی، آیات کهف و رقیم می خواند؛

نگاه کن به زمین! ما رئیت الا تن

به آسمان بنگر! ما رئیت الا سر....

سوم:  از کربلا به کوفه و منزل به منزل درد و غربت  و زخم زبان و ضربت سیلی واین جا خرابه های شام، منزل گاه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است. رقیه با اسیران دیگر وارد خرابه می شوند، اما دیگر تاب دوری ندارد. پریشان در جست و جوی پدر است. امشب رقیه، فقط پدر و نوازش های پدر را می خواهد. امشب رقیه علیهاالسلام است و عمه، امشب رقیه علیه السلام است و سر بابا، امشب ملائک آسمان از غم دختر حسین علیه السلام در جوش و خروشند، امشب شب وداع رقیه علیهاالسلام و زینب علیهاالسلام است. او در آغوش عمه، بوی پدر را به یاد می آورد و دستان پر مهر او را احساس می کرد. همان پدر که در کربلا شرح این واقعه شد که؛

میان خاک کلام خدا مقطعه شد

میان خاک الف لام میم طاها سر...

چهارم: غربت و یتیمی و اسیری و خرابه شام و کودکی سه ساله؛ باز هم رقیه علیهاالسلام و گریه های شبانه، باز هم بهانه بابا و بی قراری هایش، و این بار شامیان چه خوب پاسخ بی قراریِ رقیه علیهاالسلام را می دهند و سر حسین علیه السلام را نزد او می آورند. آن شب، هیچ کس توان جدا کردن رقیه علیهاالسلام را از سرِ بابا نداشت. سر بابا را هم انگار سر جدایی از رقیه نبود. دستی نبود که آغوش شود برای دخترک 3 ساله اما سری بود که در آغوش دخترک قرار گیرد و.... خراب شود مسجد شام و بمیرند مسلمانانی که  با اولاد پیامبر خود چنین نقش درد می زنند...

ب / شماره 3473 / چهار شنبه  03 آبان 1396/ صفحه اول و 3/

/ 0 نظر / 105 بازدید