عاشورا، خیلی دور، خیلی نزدیک!

هر گروهی، دریافت خود را از عاشورا و کربلا دارند و مطابق همین دریافت هم روابط خود را با زندگی تعریف می کنند. نتیجه هم می شود همین که در جامعه می بینیم. آنانی که دریافتی تاریخی و دور از دسترس دارند، نگاه شان به امام حسین و نهضت اش، نگاه به قرآن لب طاقچه است؛ کتابی مقدس و دور از دسترس. امام و نهضت اش هم همین است؛ مقدس و دور از دسترس. اما گروهی هم هستند که در کربلا و عاشورا، الگوی عملی برای زندگی امروز و فردا و تکلیف معرفتی می بینند برای خود. برای اینان، مفاهیم قدسی، سرمشقی برای زندگی است و تعریف چگونه زندگی کردن. چیزی که شهدا یافتند و از پی این دریافت تا نهایت رفتند. من معتقدم که کربلا را، سید الشهدا را، ولایت را، جهاد را، ایثار را، بهتر از همه کسانی می فهمند و با همه وجود حس می کنند که در آوردگاه، خود نقشی مجاهدانه داشته باشند. هل من ناصر ینصرونی هم بیشتر برای کسانی ملموس خواهد بود که هم خطر را درک کرده باشند و هم لبیک یا حسین را به عنوان تکلیف همه انسان ها، بر زبان جاری کرده باشند. کسانی که دریافته باشند، عاشورا، فقط یک روز نیست که در حصار زمان و زمینی خاص بگنجد بلکه تکلیف الهی همه روزهای خداست که باید در پیروی از حجت خدا رقم بخورد. رزمندگان عصر طلایی معرفت و عشق، خوب می دانستند که در تکرار هل من ناصر چه تکلیفی بر شانه شان می نشیند. خوب می دانستند حتما باید به لبیک برخیزند این دعوت را. پی این دعوت هم بود که هرکس، در هر منطقه ای که می جنگید، سمت و سوی حرکت را به سوی کربلا می دانست و نگاهش به لبان حجت خدا بود. آنان خود را در معرکه کربلا و در وسط میدان می دانستند برای دفاع از راه و هدف حسین. تحلیل اینان همان بود که امام موسی صدر به زیبایی، ترسیم کرده بود که امام حسین درگیر دشمن تن و دشمن نام و دشمن هدف داشت و این می توانست مفهومی موافق هم داشته باشد که بگوئیم امام حسین سه گروه دوست داشت؛ دوستان احساسی که به خود حسین(ع) عشق می ورزیدند و دوستانی که برای زنده ماندن آن نام بلند می کوشیدند و دوستانی که همه جان و وجود خود را وقف توسعه اهداف اباعبدالله می کردند. رزمندگان و شهدا و آزادگان، از این دسته بودند که 14 قرن بعد از عاشورا، جان می دادند و هجوم تیر و ترکش را به جان می خریدند و سختی اسارت را بر خویش هموار می کردند تا اهداف قیام اباعبدالله محقق شود. همچنانکه بزرگ ترین و خطرناکترین دشمنان امام، همان ها بودند که با اهداف ایشان درافتادند و هنوز درمی افتند، بزرگ ترین و عزیز ترین دوستان امام هم آنانی بودند و هستند و خواهند بود که برای احیای امر امامت و توسعه اهداف حضرتش، سر از پا نمی شناسند. همین سر از پا نشناختن آنان را به چنان شناختی رساند و می رساند که خود را به خط مقدم جنگ با خصلت های یزیدی برسانند. شهدای ما هم جز این هدفی نداشتند و همه همت خود را به کار می گرفتند تا راه حسین و هدف او برای همه روشن باشد تا هیچ کس راه را گم نکند. آنان می کوشیدند در حیات خویش و حتی وصیتنامه آخرین را هم فرصت می ساختند تا از حقانیت عاشورا بگویند. همین همت بود که تاریکی ها را می تاراند و روشنایی مسیر را تضمین می کرد. باری، کربلا را، سید الشهدا را، ولایت و جهاد را شهدا بهتر از همه ما درک می کردند و همین دریافت روشن بود که آنان را در انوار شهادت، جاودانگی بخشید. همین دریافت هم هست که باید امروز مان را چنان بسازد که فردا ها مان، روزگاری صد چندان بهتر از امروز داشته باشد. دیروز، شهدا راز را فهمیدند و امروز ما باید در آن راز، رمز بهتر زیستن را بیابیم و به سوی حقیقت حرکت کنیم که همه هدف عاشورا، بهتر زندگی کردن انسان است. همان که فلسفه رسالت پیامبر آخرین هم بود؛ به کمال رساندن اخلاق. عاشورا هم همین هدف را در ساحت بشری دنبال می کند. ما هم با عاشورا به سوی بهتر شدن حرکت کنیم....


ب / شماره 3723 / یکشنبه 25 شهریور 1397 / صفحه اول و 3/ 


/ 0 نظر / 54 بازدید