از گندم ری تا احتکار ارزاق

اگر می خواهیم به خلیفه اللهی برسیم، اگر می خواهیم ابر و باد و مه و خورشید و فلک به فرمان ما باشند، اگر می خواهیم عالم، سرگردان ما و منتظر یک اشاره ما باشد، باید به خود نگاه کنیم و چنان کنیم که در دایره نگاه خاص حضرت خدا بنشینیم. برای رسیدن به جایگاهی چنین هم فقط و فقط باید درست زندگی کردن را در مسیر بندگی، تجربه کنیم ولاغیر. باید حرکت کنیم که ایستادگان را بهره ای نمی افزایند و واقعیت توام با حقیقت، همان است که آیت ا...، حائری صفایی در کتاب ارزشمند «صراط» تبیین می فرمایند به این بیان پر نکته که ؛ « داستان حرکت انسان، داستان کفر و شکر است. «لَئِنْ شَکَرتُم لَازیدَنَّکُم» مدام نوسان دارد. در هر مرحله اگر اقدام نکنى، افت مى‌‏کنى و مدام پایین مى‌‏آیى و اگر اقدام کردى پیش مى‌‏روى و جلو مى‌‏افتى. تو که فهمیدى باید از این لقمه چرب بگذرى. اگر توجیه کردى، تو در همین جا نمى‏‌مانى که رفته رفته، بخل در تو سبز مى‌‏شود.
با اینکه چند لقمه دارى، از بشقاب رفیقت برمى‌‏دارى تا آنجا که یک انبار احتکار کرده‌‏اى و باز هم نگاهت به کاسه‏‌ دیگران است تا آنجا که مجبور مى‌‏شوى با کسانى دوست شوى که احتکار مى‏‌کنند و چشم به انبارت ندارند تا آنجا که در بزمشان راه مى‌‏یابى و... تا آنجا که از دست مى‌‏روى». ... چنانکه فراوان از دست رفتند حتی کسانی که پیشینه ای خوب داشتند اما نتوانستند شکر خوب بودن را درست به جا آورند و از دست شدند اما اگر به شکرانه خوب بودن، قدم ها را هماهنگ کنیم در حرکت. اگر دست بگیریم از مردم و اگر چنانکه استاد می فرماید؛ « و اگر در این آخرین پله یک قدم برداشتى، یک حرکت کردى، قدرت گام دوم را به تو مى‌‏دهند تا آنجا که مى‌‏توانى دو لقمه و بیشتر و بیشتر بدهى و از تمامى انبارهایت بگذرى». 
بله، واقعیت را باید در دست های پروازی یافت که با زبان و دل هم همراه می شوند به «الهی شکر»! باید حقیقت را در شکر دید که « داستان انسان، داستان شکر و کفر است، در هر لحظه پیش مى‌‏برد و یا عقب مى‌‏افتد. این طور نیست که خیال کنى در یک جا ایستادن، در همانجا ماندن است، که ایستادن عقب گرد است و پایین رفتن». 
نگوییم این مسائل که خرد است، همچنانکه عالمان بزرگ و دانشمندان جهانی با آموختن الفبا شروع می کنند، شکسته شدن انسانیت و بزرگ شدن شیطان در آدم نیز با همین نکات کوچک اتفاق می افتاد چنانکه؛ «آن زنده دل گفته بود آنها که در نینوا حسین را کشتند، همان‏هایى بودند که از یک لقمه نگذشتند. از یک چاى داغ نگذشتند، از اول و دوم نگذشتند تا آنجا که نتوانستند از گندم رى هم بگذرند تا آنجا که دستشان را هم با خون حسین شستند.» و به لعنت ابدی گرفتار شدند و به حوالی ری هم نرسیدند. باید به شکر برخاست تا هم خود ما بزرگ شویم و هم به نعمت مدام برسیم....

 ب / شماره 3470 / یکشنبه  30مهر 1396/ صفحه اول و 3/

/ 0 نظر / 94 بازدید