وقتی قلم به نام جانباز، طغیان می کند!

بر یک قطعه از جغرافیا، زندگی می کنیم و سرنوشت مان مثل تار و پود قالی، در هم تنیده است. در همین جامعه زندگی می کنیم همه مان. شرایط مان هم شبیه هم است لذا اگر بپرسیم که واژه سخت را معنا کنید، می دانیم آیا؟ خیلی ها تا این کلمه را می شنوند، یاد گرانی و قسط و قرض می افتند. حق هم دارند. زندگی در شرایطی چنین سخت است به ویژه که نمی توانند حساب فردا را داشته باشند یا برای ساعتی دیگر، برنامه ریزی کنند. اوضاع شده است مثل سال 91 که از "الان" تا "الان" فرق می کرد.

بله "سخت" است روزگار اما فکر می کنم ما باید به دنبال کلمه ای سخت تر از "سخت" بگردیم که بتواند حال و روز جانبازان را بیان کند. آنانی که علاوه بر تحمل سختی چون دیگر مردم، باید مشقت های هولناک دیگر را هم تحمل کنند. مشقت های ادامه جنگی که سی سال پیش برای دیگران تمام شده اما برای جانباز و خانواده اش هرگز تمام نمی شود، هرگز! معنای این هرگز را می توان در زندگی آنان دید. هنوز آنان وقتی می خوابند یا حتی بیدارند، صدای شلیک و انفجار در سرشان به تکرار می نشیند و آرامش آنان را برمی آشوبد.

برای جانبازان اعصاب و روان، آرامش، به یک حسرت مدام تبدیل شده است در آرزوی آرامشی که دیگر اتفاق نخواهد افتاد. نه برای او که برای خانواده اش نیز هم. من وقتی در برابر این پرسش قرار گرفتم که؛ می دانید در خانه این جماعت مظلوم چه خبر است و چند همسر جانباز اعصاب و روان مورد ضرب و شتم همسر قرارگرفته اند؟ چقدر بچه ها به سرنوشت مادرها دچار شده اند؟ چقدر خود جانباز وقتی کمی ، فقط کمی، حالش بهتر می شود، با خود چه می کند در شرمندگی دقایق پیش؟ بر خود لرزیدم که در "بی خیالی" ما، چه خیال هایی آشفته می شود و در "بی خبری" ما چه خبر های تلخی، پشت دیوار های شهر جاری است.

راستی من و تو که او سلامتی اش را داده است تا ما سالم بمانیم و هیچ دشمنی نتواند به فرزندان ما از گل نازک تر بگوید، تکلیفی نداریم؟ اصلا حواس ما هست که قهرمانان مظلومی به نام جانباز هم داریم؟ برخی، چشم برهم می نهند در برابر این حقیقت های شکوفا و برخی اگر چشم می گشایند، زبان شان هم باز می شود تا زخمی زنند که زخم های کهنه صدام را تازه کند. ارث نداشته طلب می کنند از کسانی که به قول عباس آژانس شیشه ای، قبل از جنگ، روی زمین کار می کردند با تراکتور و بعد از جنگ، با جسمی پر از زخم برگشتند روی همان زمین، بی تراکتور و شدند سربازان سازندگی بی آنکه ادعایی داشته باشند به دعا نشستند و برای تحقق آن برخاستند تا باز هم سرباز وطن و هم وطنان باشند؛

اما برخی از ماها بدجور حساب کردیم با آنان که حساب، پاک داشتند و سینه، چاک. کسانی که رفتارشان بر اساس حکم کتاب بود و ترجمان آیات غیرت و مهر بودند و هستند هنوز. راستی در این روزگاری که سنگ در ترازوی گرانی، هر روز سنگین تر می شود شده با خودمان فکر کنیم روزگارِ گران آنان چگونه می گذرد؟ می دانیم داروهای جانبازان شیمیایی و اعصاب و روان چند است؟ می دانیم وقتی دارو به موقع نرسد چه اتفاقی می افتد؟ اصلا، می دانیم در یک سال گذشته چند جانباز شهید شدند؟ خبرهایی که در این باره منتشر می شود را شمرده ایم آیا؟ فکر کرده ایم، فرزندان و خانواده آنان بعد پدر چه خواهند کشید؟ نمی دانم چرا بی قراری می کند قلم؟ چرا به خط می زند قلم در این روزگار که خیلی ها خط ها را پاک می کنند تا "خطاهای شان" را کسی نبیند؟ مانده ام با این قلم که وقتی به نام شهید و جانباز می رسد، بی تاب می شود چه کنم؟ آنانی که به فصل بی خیالی رسیده اند و سرفه خشک جانباز تکانشان نمی دهد به ما هم یاد دهند! چه می گویم؟ اصلا وقتی حق با قلم است، من چه محلی از اِعراب دارم که در باره دردِ مردانی بگویم که جلوی سیلِ آتشِ بعثی را به جان گرفتند؟

حق با قلم است که باید به تکریمِ اینان و بیدار کردن خفتگان، به فریاد برخیزد و توجه دهد همگان را که باید جانبازان را هزار بار بیش از این که هست، تکریم کرد. باید حقِ نمکی که بر زخم انان پاشیده می شود تا زندگی دیگران شیرین بماند، رعایت کرد. باید به احترام جانباز، برخاست. نه در شعار که در عمل. این تکلیف همه مردمی است که آزادی را، استقلالرا، عزت را، رهین جانفشانی بی منت شهدا و جانبازانند. همین!

حیات / شنبه 24 فروردین 1398 | Sat Apr 13 2019

 http://hayat.ir/125-105-142823


/ 0 نظر / 24 بازدید