کاخ نشینی!

همیشه از تو گفته ام، محمود! سردار رشید سپاه اسلام ، از تو گفته ام که «کاوه حق طلب» ایرانی و کوه های کردستان را به نفس های خود رفعت بخشیده ای. همیشه از تو گفته ام و از رزم بی امانت در برابر «مار بر دوشان ضدانقلاب » و «ضحاکان بعثی» . از تو گفته ام و از شجاعت و حق طلبی ات از تو نوشته ام و نقشی که در سرفرازی ایران داشتی، ام الله اما این بار می خواهم نه از تو که با تو سخن بگویم.

می خواهم جلوی چشمانت سفره ای بگشایم که جز درددل در آن نیست. سفره ای که پر است از درد، از داغ از... و چه راست گفت مولوی که؛

...مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است...

و حالا ما سراسر دردیم و خدا کند این درد ما را از آتش دوزخ برهاند ، خدا کند...

بله آقا محمود! گفته شهید حمید باکری را که به خاطر داری و تقسیم بندی اش را وقتی گفت دعا کنید شهید شوید والا روزگاری می آید که رزمندگان ٣ دسته می شوند، یک دسته به گذشته خود پشت می کنند و راه دیگر می روند و یک دسته سکوت می کنند و یک گروه هم می بینند ماجراها را و دق مرگ می شوند و سخت روزگاری است و چه خوب امروز را دیده بود، دیروز و حالا امروز ما چقدر حسرت می خوریم که دیروز از کاروان شمایان جا ماندیم. شما فرمانده بودید و پر کشیدید و ما نتوانستیم فرمانبرهای خوبی باشیم و جا ماندیم و چه تلخ است این جا ماندن.

کاوه عزیز! دیروز تو الگوی بچه های بسیجی بودی. وقتی از یک بسیجی می پرسیدند دوست داری مثل چه کسی بشوی، نام تو را با افتخار می برد: مثل برادر محمود کاوه ، اما امروز رویم نمی شود از برخی جوان ها و نوجوان ها بپرسم اسوه والگویشان کیست. آخر ظاهرشان به هر که بماند به تو نمی ماند، به باکری و صیاد و شیرودی و خررازی و... هم نمی ماند.

ما که ماهواره نداریم اما شنیده ام که می گویند این جوان ها تیپ ماهواره ای می زنند! تیپ هایی که کفار می تراشند برای ما و ما داریم شکل آن ها می شویم و از یاد می بریم این آموزه دین را که هرکسی خود را شبیه قومی بیاراید، از آن هاست ولی این نوجوانان، این جوانان ندانسته در صف آن ور آبی ها دیده می شوند.

تو آقا محمود از بچه های نازنازی ، یک شیر می ساختی که کوه های کردستان در برابرشان سرخم کند اما امروز روزگار از ما بچه های کردستان هم آدم هایی ساخته است که کاه در برابر توان ما کوه می نماید.

راستی چه بر سر ماآمده است؟ چقدر کوچک می شویم بعضی هامان. مایی که روزهایی سر بزرگی داشتیم و شانه به شانه کوه های کردستان می زدیم اما امروز در خیابان های فراموشی گم شده ایم.کاوه عزیز! یاد «سد مهاباد» به خیر اما حالا سونا وجکوزی های آنچنانی بعضی ها ، خنکای آب سد را از تن خیلی هامان شسته است. یادت است ما با «لندکروز» و گاه حتی با «کامیون» از این سو به آن سو می رفتیم و حالا بعضی ها در همین کشور اسلامی که بسیاری برای به دست آوردن یک لیوان آب، گاه باید از آبروی خود بگذرند، خودروهای چند صد میلیونی سوار می شوند.

این را هم بگویم اگر اول انقلاب یک پاسدار فقط به اندازه هزینه غسل جمعه خود حاضر بود حقوق بگیرد یا به اندازه کرایه ایاب و ذهابش، حالا نسلی شکل گرفته است که ماهانه برای کارواش خودرویش ٧٠٠ هزار تومان می پردازد.

بله ٧٠٠ هزار تومان یعنی حقوق یک ماه و نیم یک معلم، یک خبرنگار ، یک پاسدار.محمود بزرگوار! آن روزها کری خوانی بچه ها برای اجرای بهتر عملیات بود. گاهی هم در مسابقه تیراندازی کل می انداختند اما امروز افرادی برای خودروهای چند صد میلیونی خود کل می اندازند. راستی رینگ کدام یک بهتر است و فرمان کدام یک؟ نمی دانم بر سر ما چه آمده است؟ اما می دانم چرا. چرایی اش هم در چشم بستن بر راه شماست شمایی که عشق بودید. حقیقت عشق...

آپارتمان های چند صد متری، بله صدها متر، مساحت آپارتمان بعضی هاست که کاخ شاهان را هم به بازی نمی گیرد. پیشتر می گفتند پای قد کشیدن هر کاخی، حق کوخ هایی پایمال شده است اما حالا پای این آپارتمان ها حق و آبرو و شخصیت خیلی ها دفن شده است اما آقا محمود! ناراحت نشو! برخی خودی ها هم کاخ های میلیاردی دارند!

فرمانده بزرگوار! گفتنی ها کم نیست. تلخی ها کم نیست اما خوشحالی هم هست و ما را همین بس که پرچم در دستان پاک مردی است که تو قبل از انقلاب او را امام نماز خویش قرار دادی و امروز او فرمانده ماست و امید به فردا، حق ماست وقتی او جلودار است وچون او هست، می شود از دشت پرغبار هم گذشت و از طعنه خار مغیلان نیز هم. صفحه 14 اخبار ، شماره سریال 17070 ، تاریخ انتشار 870611

/ 0 نظر / 88 بازدید