مشهد نزدیک است خیلی نزدیک

گزارش واره ای از مشهد تا مشهد

زبان گفت نیست، اما آقا که ناگفته ها
را می شنود و نانوشته ها را می خواند پس چه حاجت به گفت. او که همه چیز را می بیند
و می داند، پس چه پروای رهاشدن؟...

خودت را به چشمانت می سپاری، تا آغاز
کند گفتن را، وقتی کلمات از گفت باز می مانند و چشم ها، تو را روایت می کنند که
آمده ای. برای خداحافظی، آمده ای تا... شرمت می شود که حتی چشمانت این تا... را
کامل کند. آخر تو که خودت را می شناسی خط به خط زندگی ات را خوانده ای اما... این
اما می تواند. آن تا... را برایت شدنی کند. با خود می گویی مگر همه قاصدها دارای
مرتبه و مرامی همشان پیام ها هستند که تو باشی. به خودت جرات می دهی تا بگویی
آقاجان! مرا سعادت سفری نصیب شده است که آمده ام تا هم رخصت دهی و هم قاصد سلامتان
باشم تا حضور دوست. می گویی می خواهم کبوتری باشم که با رخصت حضرت شما، با نامه
نانوشته سلام شما، پرواز کنم تا نجف، تا کربلا، تا کاظمین، تا سامرا، می خواهم
سلام شما را، براتی کنم تا در آن بهشت های نورانی، راهم دهند و به نور، عطشم را
سیراب کنم. می گویی، حسرت زیارت کربلا، برایت به تعداد همه سال ها، ماه ها، روزها
و لحظه های زندگی ات بزرگ شده است حتی می گویی، به این سن و این شناسنامه، ۹ماه و اندی را هم باید افزود که ما
عشق به اهل بیت را به وراثت از پدر و مادر می گیریم. می گویی چهره کودکانه ات
بارها با اشک مادر بر حسین(ع) شسته شده است. می گویی، می گویی، می گویی گذر زمان
را حس نمی کنی. اصلا در حرم زمان بیش از هر جایی دیگر- انگار- تحت امامت حضرت شمس
الشموس است. البته همه زمان ها تحت امامت امام زمان است اما قصه حرم چیز دیگری
است. حرم یک قطعه بهشتی است که می توانی بروی و در آن به پاکی نفس بکشی و حتی می
توانی آن را به دل ببری تا جانت از رایحه بهشت سرمست شود....

می روی... یک حس مقدس تو را تا« بالا
سر» می رساند، که رکعتانی بگذاری و بعد به سوی ضریح مطهر بروی و پنجه در پنجره
ضریح شوی. می روی و با خود می گویی درخت های ریشه دار هم در برابر توفان از زمین
کنده می شوند، چه رسد به آنانی که ریشه هاشان سست است پس باید سرشاخه ها را به
جایی گره زد که توفان نتواند بر زمینت بیندازد و تو خوب خود را می شناسی و قوت
ریشه هایت را می دانی پس می روی تا سرشاخه هایت را، دستانت را، در مشبک های ضریح
چنان محکم کنی، که هیچ تند بادی نتواند، ایمانت را بر زمین اندازد... می روی و...
زیارتت که تمام شد، چشمانت، لبانت، دستانت و همه جانت که در ضریح مقدس گره خورد،
با احساسی از «رخصت» بازمی آیی سبکبال تر از همیشه و خود را آماده می کنی تا راهی
عتبات عالیات شوی...

نوبت پرواز

نوبت پرواز. این روز آن روز می شود و
تو می میری و زنده می شوی. آیا سعادت این سفر، نصیبت خواهد شد تا جان بشویی در
فضایی که یاران شهید به آرزو از راه دور دل به آن پرواز می دادند؟ آیا این گناهانت
نیست که نوبت پرواز را این روز به آن روز می کند؟ اما... اما یک حس مقدس در تو قد
می کشد که تو از آقا رخصت گرفته ای. گناهان کوچک تر از آنند که بتوانند سد راه
شوند، با خود می گویی باز که گشتم، تمرین خواهم کرد کمتر گناه کردن را و با خودت
عهد می بندی، ماندگاری بر این پیمان را...

هواپیما سرانجام از زمین کنده می شود
و تو قبل تر از آن دل کنده ای از خیلی چیزها از کنار پنجره هواپیما -که هنوز بالای
مشهد است- نگاهت را و سلامت را به سوی گنبد و گلدسته های حرم پرواز می دهی و حس می
کنی آقا هم برای بدرقه زائران اجداد و فرزندانشان به گلدسته ها فرمان دست تکان
دادن می دهند. غرق این حس قشنگ می شوی تا لحظه ها، پرشتاب بگذرند و پرنده آهنین تو
را در فرودگاه نجف به زمین آورد و تو به شکرانه اولین رکعتانت را در همان فرودگاه
اقامه کنی.

رکعتانی چند به نیابت از خیلی ها، نذر
قامت امام زمان(عج)، به نیابت از شهدا و رزمندگان، به نیابت از خویشان و دوستان
و... کارهای اداری خروج که انجام می شود، بی تاب تر می روی تا شامگاهان عید غدیر،
سلام گوی مولا علی باشی و حضورت در این حریم و این حرم را عیدانه غدیر آقا می
دانی. پس وسایلت را که در هتل می گذاری، بی قرار، به قرار عاشقان می شتابی، آن جا
که هیبت حیدری، دلت را آرام می کند و خود را در آغوش امنی حس می کنی، که پدر همه
است.

انا و علی ابوا هذه الامة مولا رسول
ا...(ص) را به یاد می آوری و دلت را، جانت را به سلام می دهی، السلام علیک یا
امیرالمومنین و چقدر پرحلاوت می شود جانت، دوباره چند باره سلام می خوانی.

از ایوان طلا که صفایش زبان زداست به
سوی ضریح می روی، روح تب دارت در زلال اشک هایت صفا می گیرد و عجیب این که هم گریه
های فراوانی داری، این جا، زیر سقف باران نمی بارد اما زیر سقف پلک ها، غوغایی
برپاست و چه پرشکوه است، این غوغا. وقتی زبان به خواندن «مولای یا مولای» متبرک می
کنی، آن هم بر آستان مولا، تو هم پرشکوه می شوی و بزرگ، گویی مولا را به گاه
مناجات پیش رو داری و با او می خوانی؛

مَولایَ یا مَولایَ، اَنتَ المَولی وَ
اَنَا العَبدُ، وَ هَل یَرحَمُ العَبدَ الاَّ المَولی

مَولایَ یا مَولایَ، اَنتَ المالِکُ
وَ اَنَا المَملُوکُ، وَ هَل یَرحَمُ المَملُوکَ الاَّ المالِکُ

مَولایَ یا مَولایَ، اَنتَ العَزیزُ
وَ اَنَا الذَّلیلُ، وَ هَل یَرحَمُ الذَّلیلَ الاَّ العَزیزُ

مَولایَ یا مَولایَ، اَنتَ الخالِقُ
وَ اَنَا المَخلوقُ، وَ هَل یَرحَمُ المَخلُوقَ الاَّ الخالِقُ

مَولایَ یا مَولایَ، اَنتَ العَظیمُ
وَ اَنَا الحَقیرُُ، وَ هَل یَرحَمُ الحَقیرَ الاَّ العَظیمُ

مَولایَ یا مَولایَ، اَنتَ القَوِیُّ
وَ اَنَا الضَعیفُ، وَ هَل یَرحَمُ الضَعیفَ الاَّ القَوِیُّ

مَولایَ یا مَولایَ، اَنتَ الغَنِیُّ
وَ اَنَا الفَقیرُ، وَ هَل یَرحَمُ الفَقیرَ الاَّ الغَنِیُّ

مَولایَ یا مَولایَ، اَنتَ الباقی وَ
اَنا الفانی، وَ هَل یَرحَمُ الفانِیَ الاَّ الباقی

مَولایَ یا مَولایَ، اَنتَ الهادی وَ
اَنا الضّالُّ، وَ هَل یَرحَمُ الضّالَّ الاَّ الهادی

مَولایَ یا مَولایَ، اَنتَ الرّحمنُ
وَ اَنَا المَرحُومُ، وَ هَل یَرحَمُ المَرحُومَ الاَّ الرَّحمنُ

مَولایَ یا مَولایَ، اَنتَ الرَّبُ وَ
اَنَا المَربُوبُ، وَ هَل یَرحَمُ المَربُوبَ الاَّ الرَّبُ…..

می خوانی، به هر بار که سعادت زیارت
در حرم نصیبت می شود. می خوانی و آن را در مسجد کوفه در جایی که به عطر نماز و
عدالت مولا علی(ع) معطر است، دوباره خوانی می کنی.

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

پا به راه می شوی، با وضویی که در نجف
تازه کرده ای. مقصد کربلاست و انگار صدای چاووش را بیش از همیشه می شنوی که؛

هر که دارد هوس کرببلا بسم ا...

هر که دارد سر همراهی ما، بسم ا...

و بسم ا... می گویی بسم ا... الرحمن
الرحیم و با بسم ا... دلت را به قرار می آوری پس از آنکه در خویش زمزمه می کند؛

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

بر دلم ترسم بماند، آرزوی کربلا

تشنه آب فراتم، ای اجل مهلت بده

تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا...

بسم ا... می گویی و بر سبیل «الا
بذکرا... تطمئن القلوب» به آرامش می رسی و دلت گواهی می دهد، نماز مغرب و عشا را
در کربلا خواهی خواند انتظار به سر خواهد آمد پس لحظه ها را به یاد حسین(ع) ذکر
بگو...

به کربلا می رسیم و گلدسته های حرم
حضرت عباس(ع) چشمانم را پر می کند، پر از شکوه و پر از باران، کسی در تو می خواند؛

بار بگشایید این جا کربلاست

آب و خاکش با دل و جان آشناست...

در زیارت کربلا، برخی می گویند اول
باید به زیارت عباس(ع) رفت که گویی حرم بان سید الشهدا(ع)ست و برخی می گویند به
دیدار برادر بزرگ تر باید زیارت آغاز کرد، من اما به تقدیر عشق ایمان دارم و هر
راهی که بنماید و عشق مرا در آغاز به زیارت حضرت عباس(ع) کشاند و من در این حرم
چشم می بندم تا عباس(ع) در دلم قد بکشد و عطر وجودش، جانم را لبریز کند... پس از
زیارت حضرت عباس(ع) به حرم سید الشهدا(ع) می روم و باز چشم می بندم، مرا تاب دیدن
نیست. چشم می بندم و عاشورا برایم زنده می شود من کنار پیر تاریخ می ایستم و
عاشورا، جان می گیرد و مردانی می آیند که جان خویش را نثار پسر پیامبر(ص) کنند و
در آن میان حبیب بن مظاهر، که مرا با او خویشاوندی است با آن محاسن سپید، به میدان
می آید... خدایا، این جا کربلاست. این جا عاشوراست. همان زمین و زمانی که ۸ سال نماز جهاد را به یاد آن قامت
بستیم. این جا، جایی است که حجت بالغه خدا، به خاک افتاد، این جا، تل زینبیه و
مقتل است و تو گویی زینب(س) همچنان ایستاده است و در قتلگاه... این جا، نیاز به
روضه خوانی نیست خودش روضه ای است که در جان آدمی خوانده می شود. این جا، چشم ها
خود می بارند، می بارند.

و لب به عاشوراخوانی می گشایی و سپس
وارث را ترنم می کنی

السَّلامُ عَلَیکَ یا وارثَ آدَمَ صَفُوةِ
اللهِ السَّلامُ عَلَیکَ یا وارثَ نوُح نَبی اللهِ السَّلامُ عَلَیکَ یا وارثَ
ابراهیمَ خَلیل اللهِ السَّلامُ عَلَیکَ یا وارثَ موسی کَلیم اللهِ السَّلامُ
عَلَیکَ یا وارثَ عیسی روح الله السّلامُ عَلَیکَ یا وارثَ مُحمّدِ حَبیبِ اللهِ
السّلامُ عَلَیکَ یا وارثَ اَمیرالمومنینَ وَلَی اللهِ السّلامُ عَلَیکَ یَابنَ
مُحمّدِ المُصطَفی السّلامُ عَلَیکَ یَابن علی المرتضی السَّلامُ عَلَیکَ یَابن
فاطمة الزهراء السّلامُ عَلَیکَ یَابنَ خَدیجة الکُبری السلام عَلیکَ یا ثارالله و
ابنَ ثارهِ والوترَ المَوتورَ اَشهَدُ اَنَّکَ قَد اَقَمتَ الصّلاةَ و آتیتَ
الزّکاة و آمَرتَ بالمعروف و نَهیتَ عَن المُنکر و اَطَعتَ اللهَ و رَسولَه حَتّی
آتیکَ الیَقینُ.

فَلَعن اللهُ اُمةً قَتَلَتکَ و لَعنَ
اللهُ اُمَةً ظَلَمتکَ و لَعنَ اللهُ اُمةً سَمعت بذلک فَرَضِیَت به ...

این جا کربلاست و تو «کربلایی» پیشوند
نامت می شود... اشک هایت این بار سلام حضرت رضا(ع) را به کربلا می رساند و می
خواند و باز اشک هایت جواب می گیرد...

رایحه مشهد در کاظمین

جان یافته در کربلا، عشاق شده در بین
الحرمین بار بر می بندی تا بال بگشایی تا هر وله عشق را تا حرمی دیگر ادامه دهی،
به کاظمین می روی و در حرم پدر و پسر امام رضا(ع) -امام کاظم و امام جواد علیهم
السلام- غرق در هوای مشهد می شوی. اصلاً کاظمین، بوی مشهد می دهد، در این حرم، حسن
خدمتکاری ات، اوج می گیرد. دوست داری نه دستی که جارو را می گیرد، بلکه خود جارو
بودی برای غبارگیری از زمین حرم. دوست داری، آن دسته پری باشی که در دستان خادم
تکان می خورد. دوست داری حتی ذره ای باشی از غباری که عاشقانه روی در و دیوار می
نشیند. خودت را به احساس زلالی می سپاری که در تو اوج می گیرد، اوج می گیرد، اوج
می گیرد، تو در خانه امامانی هستی که نزدیک ترین نسبت را با امام رضا(ع) دارند و
تو را هم پدر و مادر «غلام رضا» نام نهاده است تا خدمتگزار حریم آقاباشی و حالا در
خانه پدری و پسری امام رضا(ع)، می خواهی اسمت را معنا کنی، می خواهی وجه تسمیه
نامت را با دستانت، با دلت، بنویسی، جایت را به مردم می دهی. وسایل هم کاروانیانت
را نگه می داری. به خادم کاروان کمک می کنی می خواهی به زبان بی زبانی بگویی این
جا خانه ارباب است، سلام امام رضا(ع) را که در نجف بر زبان آوردی خطاب به امام
علی(ع) این جا هم تازه می کنی و به سلام می روی امام کاظم و امام جواد(ع) را، و
باز صلوات خاصه امام رضا(ع) را می خوانی، با دلی که برای حرم آقا بسیار تنگ شده
است؛ «اللهم صل علی علی بن موسی الرضاالمرتضی، الامام التقی النقی و حجتک علی من
فوق الارض و من تحت الثری، الصدیق الشهید، صلاة کثیرة تامه زاکیه متواصله متواترة
مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک» و انگار در و دیوار این حرم و فرشته
هایی که در پروازند با تو هم آوا می شوند. نماز ظهر را میهمان حضرات کاظمین(ع) می
شوی و آن سان که در حرم حضرت شمس الشموس دل به نماز می دادی، سلام نماز، لحظه
خداحافظی هم می شود و تو چشمانت به حرم می ماند، انگار می خواهی، جواب سلام آقایت
را، از پدر و پسرش بگیری و باز جانت به طرب می آید و این برایت معنای اجابت می
دهد، پس پا به راه می شوی...

سلام بر حرم زخمی

به سامرا که می رسی، آن فضای غریب. آن
حرم غریب و زخمی، قلبت را شرحه شرحه می کند. هر جایی که دشمنان حق و حقیقت کینه
تاریخی خود را از حق و روشی با انفجار بمب از این حرم می خواستند بگیرند. اما حالا
حرم ساخته می شود، خشت به خشت با عشق، نماز ظهر را میهمان این حرم می شوی و سلام
امام رضا(ع) را در این حرم و تا سرداب مقدس زمزمه می کنی و باز از جواب سرشار می
شوی و راستی چه شکوهی دارد، سلام پدری را به پسران رساندن و جواب پسران را گرفتن
برای پدر و...

پرواز برگشت

سفر به پایان می رسد و باز در فرودگاه
نجف، پرواز را آغاز می کنی و این بار بی تاب رسیدن به مشهد می شوی می خواهی جواب
سلام بیاوری و حتی پاکت نامه فراوان مردمانی را که در نجف و کربلا و کاظمین و
سامرا، در دل و دیده توست که تا می فهمیدند، مشهدی هستی و آفتاب نشین حضرت شمس
الشموس لب هاشان می شکفت به سلام و دل هاشان پرواز می کرد و می گفتند، سلام ما را
به آقا امام رضا(ع) برسانید. می گفتند تشنه یک پیاله از سقاخانه آقایند. می گفتند بی
تاب دیدارند. می گفتند، می گفتند، می گفتند و حالا تو قاصد آن همه گفتن هستی...
هواپیما می نشیند و بوی مشهد، سرمستت می کند و...

سوغات سلام

به حرم می روی، دست هایت تا رفعت سینه
بالا می رود، قامتت به احترام خم می شود و لب هایت سلام را تازه می کند. تاب گفتنت
نیست اما این آقا که ناگفته ها را می شنود، تو، به این حقیقت مومنی، پس باز هم،
نگاهت آغاز می کند، که زبانت را تاب گفتن نیست و باز اشک است که به سلام می بارد و
نگاهت راوی سلام است از نجف تا کاظمین، تا کربلا، تا سامرا و گوش جانت علیک «سلام»
را می شنود و آن گاه پلک به پلک نام مشتاقان زیارت را باز می خوانی و چهره آنانی
که به تو التماس دعا گفته اند از برابر چشمانت می گذرد. سلامشان را باز می خوانی و
به آقا می گویی، به آنان وعده زیارت داده ای، می گویی، آن قدر به کرامت شما ایمان
دارم، که هر کجا می روم، مردم را به این آستان می خوانم به هر که می رسم، او را به
مشهد شما، به حرم شما، دعوت می کنم و به همه می گویم هر جا دلی شکست به این جا
بیاورید، حتی دل های به طرب آمده را به این جا بیاورید. به همه می گویم این جا
بزرگی هست، که نه تنها گره مشکلات را می گشاید که بزرگی هم می بخشد. می گویم وقتی
بزرگی چون آقای من هست کفران نعمت است آدمی از مشکلات بنالد و بزرگی آن را به چشم
گیرد و باور کند. می گویم آقای من را دستانی گره گشاست و نگاهی مهربان که مشکلات
را باید گفت، من اربابی بزرگ دارم که حجت خدای بزرگ است و به اشارتی همه گره ها را
می گشاید، می گویم:

هر جا دلی شکست به این جا بیاورید

این زمین، شهر خدا، شهر مشهد است...

نامه ها را یک به یک می خوانی، پیغام
ها را می رسانم و به رکعتان عشق قامت می کشی الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم...
نماز که به سلام رسید، راهی حوالی ضریح می شوم و دوباره جانت را گره می زنی و باز
از شوق سرشار می شوی در بالاسر به زیارت می نشینی اما نگاهت به ضریح گره می خورد.
محو ضریح و به جان می رسی و با خود می گویی،در قلب های عاشق، مشابه این ضریح هست.
در همان جایی که خانه خدایش می خوانند، همان جایی که عرش ا...اش نامیده اند. در دل
اما با امام رضا(ع) زمزمه می‌کنی. در قلب هر مومن، ضریح شماست یا امام رضا(ع) و
مردمانی را که توان آمدن نیست، در هوای قلب خویش به زیارت شما می آیند و هر روز،
هزار در هزار بار این زیارت را تکرار می کنند و در هر تکرار به نامکرر بودن حلاوت
زیارت می رسند.

آقاجان! به اینان- که توان آمدن
ندارند- گفته ام امام رضا(ع) را در قلب خود زیارت کنید. گفته ام در دل شما ضریح
آقاست و اصلاً هر جا دلتان بی قرار آقا شد، همان جا دست بر سینه بگذارید به خواندن
سلام و صلوات خاصه. که حرم همان جاست و مشهد، یک قطعه خاک نیست، سرنوشت دل های
عاشق است و کم هم نبوده اند کسانی که از راه دور حنجره را مسیل چاووش و سلام کرده
اند و جوابش را از اذان گلدسته ها گرفته اند. وادی عرفان، مردان و زنان عارف
بسیاری را به یاد دارد. گفته ام، چه کسی می تواند بگوید اویس قرنی، که هیچ گاه
رسول ا...(ص) را از نزدیک زیارت نکرد، به پیامبر اکرم(ص) نزدیک تر است یا کسانی که
در مدینه، سایه به سایه ایشان داشتند؟ مهم این است که از جنس زیارت شویم، آن وقت،
پیامبر(ص)، بوی بهشت را از یمن شهر و دیار ما خواهد شنید و امام رضا(ع) نیز هم، پس
به کیلومتر شمارها نگاه کنید، مشهد خیلی نزدیک است. خیلی نزدیک، مشهد در قلب شماست
اگر با قلب خود به حرم آمدید، زیارت قبول اگر به مشهد قلب خود هم رفتید، زیارت
قبول و التماس دعا. گفته اند، «بعد منزل نبود در سفر روحانی»، در این سفر، فاصله
معنا ندارد، باید از خود رها شد این گره را باید باز کرد، آن وقت به شهر زیارت و
فصل زیارت می توان رسید و به سلام مستحب، می توان جواب واجب امام(ع) را شنید که
باورمان را زیارتنامه می خوانیم؛ «اشهدانک تسمع کلامی و ترد سلامی» سبک شدم. پیغام
ها را رساندم. شما را زیارت کردم، آقا جان و می روم، تا همه را به مشهد بخوانم و هر
که را پای آمدن نبود، به دل پرواز دهم. می روم به رخصت شما بار عام بدهم مردمان را
هم در حرم و هم در دل اهل ایمان که حرم شماست... می روم و همین ابتدا، بوی اویس
های فراوان را استشمام می کنم و بوی بهشت را از اویس ها که از «قرن» قلب «به دیدار
شما، وضو تازه می کنند...»

ویژه‌نامه - ویژه نامه نوروزی 92 -
مورخ چهارشنبه 1391/12/23 شماره انتشار 18364

 

/ 0 نظر / 91 بازدید