عید آمده، برگرد، بابا جان!

 

سال، نو شده است. یا مقلب القلوب را خوانده اند و خوانده ایم. یا مدبر الیل والنهار را فریاد زده ایم تا امور مان را مومنانه تدبیر کند. محول الحول والاحوال را به جان خوانده ایم تا ما را بر صراط مستقیم احسن الحال قرار دهد و بعد آن دعای مشحون به صلوات پی زیبا ترین حال دخیل می بندم به نام و یاد مقدس شهیدان که آیت عظمای عشقند و یادشان حدیثی که جان ها را نیز تازگی می بخشد. به نام شهید سال را آغاز می کنم و به یاد گل های وحشی که به زیبایی غربت شهید ما را در خاک دشمن، پر کرده اند. به این عکس نگاه کنید، نه، این تصویر پر معنا را بخوانید! نه عکاس خودی گرفته است و نه فتوشاپ است.

حقیقت طلوع شهید است در آستانه بهار. زیبایی معصومیت است که در دیار دشمن هم شکوه خود را به تماشا می گذارد. عظمت حق است که در چشم و جان می نشیند آن هم از دریچه دوربین خبر نگاری خارجی که دشمن هم او را به منطقه دعوت کرده است؛ این عکس ٢٨ اسفند ١٣٦٣ در جنوب بصره، گرفته شده است. استخبارات عراق، خبرنگاران را به بازدید صحنه درگیری با ایران، برده است. عکاسی به نام پاولوسکی، عکسی ازپیکر یک بسیجی جوان، می اندازد که جاودانه شده است.

 انگار نوروز او را پیش از لخظه تحویل سال، در آغوش کشیده و گلباران کرده و « تحویل» خدا داده است. نگاه کنید به معصومیت ماندگار در پیکر شهید، نگاه کنید به شوق گل های روییده در حریمش، انگار در آن « کفر بازار» هم گل ها« مسلمان» شده اند در وزش عطر شهادت و خدا می داند بر سر کافرانی که تیر در سینه این شیر نشانده اند چه آمده است در انتقام دست الهی که در سال های بعد به طوفان آن دیار را در نوردید و کمر شکست قتله و ظلمه را. الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر که بهار چگونه به زیارت شهید آمده است.... چقدر « محمد حسن کریمی پور» لطیف به زیارت نامه خوانی این تصویر پرداخته است که حیفم آمد در این لحظات معطر به شهادت امام هادی که نوروز را شکوه افزون بخشیده است، برایتان روایت نکنم

پسرک آرام خوابیده، مثل هر پسر جوانی که پس از ساعت ها تلاش، به خواب سنگینی فرورفته باشد. رنگ چهره اش نشان می دهد چند روزیست که همین جا آرمیده. قیافه زیبا و معصومش نشانی از وحشت و درد ندارد.

حالت دست هایش شبیه کسیست که در خنکای یک سحر بهاری، شیرین ترین قسمت از بهترین خواب های عالم را تجربه می کند.

جورابش نو است. او تنها کسی نیست که لباس تمیز و عطر، برای عملیات کنار می گذاشت. کفش به پا ندارد. کوله پشتی اش خالیست. فانوسقه اش باز شده. پسر رشید مان، آنقدر عمیق خوابیده بوده که هرچه داشته ، برده اند و او بیدار نشده است. ... ویک دنیا گل وحشی بدن نازنینش را در برگرفته اند. بخواب پسرم، بخواب عزیز دلم!

اما نه، بیدار شو باباجان! هرچه در دیار غربت ماندی، بس است. یک ایران منتظر توست. برگرد که خیلی به حضورت محتاجیم. مگر قرار نبود برگردی و عصای دست مان باشی؟ بیدار شو باباجان! بیدار شو ببین همه گل های وحشی آن دیار، اهلی شده اند. ببین دعای خونت اثر کرده است و از آن دیوانه بغدادی و لشکر کافرش نه نام است و نه نشان. ببین معجزه خونت چه کرده است.

پسر جان! هرچه آنجا ماندی بس است بیا که ایران تو را می خواند. بیا و زیر پر و بالمان را بگیر. قربان قد و بالایت ، آرام جانم! دیر نکنی ها! سال تحویل شده است. همه منتظرند تو را تحویل بگیرند. منتظر مان نگذاری باباجان!

حیات / تاریخ انتشار: چهار شنبه ا فروردین 1397| شناسه مطلب: 137945

http://hayat.ir/fa/137945


/ 0 نظر / 4 بازدید