حیدر به میدان آمده!

با علی اکبر در کربلا؛

اگر چه خود توفیق روضه خوانی ندارم اما می خواهم واژه هایم را به روضه بخوانم اما قبل از آن باید به درسی از مکتب سید الشهدا اشاره کنم که این روز ها در رفتار بسیاری از ما ها غریب مانده است؛ ما با همه ادعا های حسینی بودن که داریم، زمین و زمان را به هم می دوزیم تا فرزند خود را از خطر دور کنیم. می کوشیم تا دیگران قبل از فرزند ما به سوی خطر بروند. اما کربلا و اما حسین حرف دیگری است و راز دیگری نیز هم. این را مقاتل ، گزارش کردند که در آن حماسه؛ یاران که به حضور امام می رسیدند تا اجازه «میدان» بگیرند، آقا، تعلل می فرمود، بیعت برداشته اش را به یادشان می آورد تا بگذارند و بروند، هر چند آنان عاشقانه ماندند و شهادت را برگزیدند اما «علی» که آمد، «علی اکبر» که آمد، امام بی چون و بی چرا پاسخ دادند؛ برو! علی اکبر که جلوی پدر راه می رفت، امام عشق پدری خویش را به عشق خدایی گره می زدند که؛ خدایا! شبیه ترین مردم از نظر چهره و اخلاق- خلقا و خلقا- به پیامبرت را به سوی تو می فرستم... و کوفیان کافر کردار هم دیدند او را، اما مگر آیات خداوند که از لبان مطهر حضرت رسول(ص) تراوا بود ابوجهل و ابولهب را بهره ای داد که سیمای نورانی «شبه پیامبر» در چشم عمله ظلم بنشیند؟ نه، آن چشم های باطل بین را تاب دیدن حقیقت نبود آنان چشم خود را به شیطان داده بودند و جز او نمی دیدند پس دلشان هم نمی توانست یاد دیگری داشته باشد! آنان از تیزی شمشیر خود می دیدند و به جنگ او آمدند اما مگر کسی را تاب ضربت حیدری علی اکبر بود؟ علی اکبر، تیغ در میانشان می نهاد و آنان را درهم می پیچید. آنانی که رزم علی را به یاد داشتند می دیدند علی، جوان شده و تیغ به دست گرفته است. کسی یارای رودر رو شدن با او را نداشت. هر کس آمد بازنگشت و باز صدای نفرین شده ای انگار توصیه های شیطان را بیان می کرد که او هاشمی است. 
خون «علی» در رگ های اوست. با او تن به تن رودررو نشوید که جز هلاکت بهره ای نخواهید برد. از نزدیک با او در میامیزید که هر چند نفر باشید باز او را حریف نخواهید بود. علی، اما، علی اکبر، اما، مثل شیر می رزمید و سپاه ظلم را مثل کرباسی پوسیده در هم می درید تا جایی که مقاتل نوشته اند، در دو مرحله 200 تن از سپاه کفر را به هلاکت رساند و کسی را جرات هماوردی با او نماند، سرانجام در اوج خستگی و تشنگی، لعینی پست به نام «مره بن منقذ عبدی» ضربتی بر فرق مبارک شبه پیامبر زد و در این حال که علی اکبر مجروح بود دشمنان به خود جرات نزدیک شدن دادند و به آن حضرت حمله کردند. نیزه دار با نیزه می زد و شمشیردار با شمشیر گویی عقده های بدریه و خیبریه، سرباز کرده بود تا به جای رسول مصطفی و علی مرتضی از علی اکبر انتقام کشند، تیغ بود که بالا می رفت و فرود می آمد و زخم بود که در جان شیر کربلا خانه می کرد و خون بود که می جوشید، خون حسین، خون علی، خون پیامبر و خون خدا و... صدای زخمی علی اکبر بود که درآن دشت پدر را می خواند و امام بود که با همه جانش به میدان آمد و به سپاه خصم زد و آنان را پراکند تا سرشکافته و خونین علی اکبر را به دامن کشد... تا او را به خیام حرم برد اما... اما مگر هیچ پدری را تاب این کار هست که مظهر عطوفت و مهربانی، امام حسین(ع) را باشد؟ ... و ناگهان صدای امام در آن دشت پربلا پیچید گویا یارانش را به یاری می خواند، گویا این صدای او بود که در کربلا می پیچید که:
جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید...

 ب / شماره 34480 / چهار شنبه  05 مهر 1396/ صفحه اول و /چ2

/ 0 نظر / 89 بازدید