پیرزن بساطی و دخترکان بزک کرده

  این یک گشت و گذار است، قصد تحلیل ندارم، من دیده هایم را می نویسم، تحلیل ماجراها با خودتان.

در اتوبوس نشسته ام و به روال همیشگی، مشغول خواندن مجله هستم که اتوبوس به چهارراه می رسد و پشت چراغ قرمز متوقف می شود، در همین زمان صدای یک بانوی سالخورده بلند می شود که آقای راننده، لطفاً در را باز کن، پیاده شوم،...

اما در باز نمی شود، زن دوباره صدایش را بلند می کند؛ پسرم! رحم کن، در را باز کن باز جوابی نمی گیرد، با خود بلندبلند حرف می زند: رحم هم انگار مرده است آخر ایستگاه که پیاده شوم، تا این جا چطوری بیایم؟ پاهایم توان ندارد... اتوبوس به سمت ایستگاه می رود و من یاد سنگ می افتم،نه، فکر بد نکنید، نمی خواهم کسی را متهم کنم، قصه این است؛ سنگی که پرتاب می شود، نمی داند بال پرنده را بشکند یا دل پسرک را... و این شرح حال ماست در بسیاری مواقع، زن، پادرد دارد و می خواهد پشت چراغ قرمز پیاده شود تا به جایی که می خواهد برود، نزدیک تر باشد. از آن طرف راننده هم باید طبق قانون در ایستگاه توقف کند و هم اتفاق افتاده که مسافری پشت چراغ قرمز پیاده شده و با موتورسیکلت تصادف کرده است و .. هزار مشکل برای خود و آقای راننده به وجود آورده است و ... حالا سنگ باید دل کدام یک را بشکند؟ بگذریم، ساعتی بعد خیابان گردی مرا به خیابان بهار می کشاند آنجا که خودروهای گران قیمت خود را به نمایش می گذارند و صاحبان خودرو قدرت مالی خود را و در همین خیابان فروشگاه اتکااست که سبدکالا در آن توزیع می شود. زنی مسن و خسته، سبد کالا را گرفته و به زحمت مجبور است قدم به قدم، کالاهایش را ببرد، نه روی زمین بکشد تا خودرا به کنار خیابان برساند و خیابانی که ماشین های مدل بالا رژه می روند و پیرزن، دستی برای یاری نمی بیند. از بهار به میدان دکتر شریعتی می رسم، که ازدحام دختران دانش آموز جلوی سینما آفریقا یک خبر را «پیش رس» می کند؛ معراجی های ده نمکی حتماً خواهد فروخت، حمایت ها هم ادامه خواهد داشت؛از جلوی سینما که می گذرم، مردی را می بینم که در میان راه زندگی است اما قامتش به کودکان ۵-۴ ساله می خورد، او با پوشش رسمی کت و شلوار وقار خاص خود را دارد ولی چند قدم آن سوتر، جوانی را می بینم که با بدن سازی هیکلی به هم زده است و برای نمایش این هیکل تی شرتی پوشیده که برجستگی های عضلاتش را بیشتر نشان دهد و آستین کوتاه تی شرت هم پرده از خالکوبی بازوی مرد جوان برمی دارد، زنجیر گردن، گرمکن رنگی و ... هیکل درشت او را در مقابل وقار مرد کوتاه قامت، کوچک می کند. در حاشیه خیابان احمدآباد، بانویی را می بینم که بساط فروش لیف و کیسه حمام و ... را پهن کرده است تا بتواند نانی به سفره ببرد نگاهش به دنبال مشتری می گردد، اما از مقابلش زنان و دخترکانی عبور می کنند که هزینه آرایش یک روزشان از درآمد یک ماه او بیشتر است و ... تفاوت ها هست، گاهی به تضادها هم تبدیل می شود و گاه هم می شود «تبعیض» را عریان دید و هزار حرف و حدیث دیگر را، اما امروز قصد تحلیل ماجرا را ندارم، فقط گشت و گذاری بود، در شهر...

خراسان رضوی - مورخ چهارشنبه 1392/12/14 شماره انتشار 18640 /صفحه ۳/جامعه

/ 0 نظر / 91 بازدید