ماجرای عروسی که سرنگرفت

 

نگاهت به خدا که نباشد، تقدیر الهی را که گردن ننهی، همه چیز را که به ترازوی این جهانی بکشی، خدا هم با تو به همان ترازو وارد معامله می شود، چه امام رضا علیه السلام می فرماید: «به خدا خوش گمان باشید. زیرا خدای عزوجل می فرماید: من نزد گمان بنده مومن خویشم، اگر گمان او خوب است، رفتار من هم چنان است و اگر بد، رفتار من چنین و...».

این را هم بسیارمان به تجربه نشسته ایم در زندگی خویش و یا خوانده ایم در سرگذشت دیگران، آنان که گمان بد دارند، از روزگار بد می بینند. به مثل آنان‌که در ازدواج سخت می گیرند، سخت سیلی می خورند و آنان که گمانی خوش دارند و رفتاری آسان، به آسانی زندگی می رسند، چنان که بنده خدایی تعریف می کرد، وقتی یکی از سرداران شهید خراسانی، قصد ازدواج داشت و به من گفت: دنبال دختری نجیب و عفیف هستم، گفتم سراغ دارم، دختر فلان حاجی... گفت، خوب است، برایم پا جلو بگذارید و من هم از خدا خواسته، به سراغ حاجی... رفتم و به شوق، ماجرای سردار... را گفتم، اما حاجی... ابرو در هم کشید و به اخم گفت: می دانی که فلانی - همان سردار - اهل جبهه و جنگ است، نه زندگی... می خواهی دخترم را بدهم و فردا با دو بچه بیوه به خانه ام برگردد؟ نه، آقاجان، ما نیستیم... این دوست ما تعریف می کرد، که این ازدواج سر نگرفت، سردار به راه دیگر رفت و همسری نجیب روزی اش شد، اما حاجی... و دخترش، سال ها از آن ها بی خبر بودم تا این که یک روز گذرم به کوچه آن ها افتاد، دیدم، یک مرد سوار بر موتور کوبید به در خانه آن ها و بعد هم با مشت و لگد، بر در می زد، تعجب کردم از دیدن این ماجرا، دقیقه ای بعد که در روی پاشنه چرخید چهره حاجی... بین چهارچوب در پدیدار شد، دست مرد که از موتور پیاده شده بود به یقه اش مشت شد و دست دیگرش، مشت شد و بر سر و روی حاجی... نشست... رفتم برای مداخله که یکی از همسایه ها گفت: دخالت نکن، شر می شود، دعوا خانوادگی است... پس از این که مرد، از کتک زدن و فحش دادن حاجی خسته شد، باز سوار موتور خود شد و رفت، رفتم سراغ حاجی، او هم تا مرا دید، سرش را پایین انداخت و گفت، دامادم است.

شوهر دخترم و این شده روزگار ما... مدتی گذشت، دگرباره که گذرم به کوچه حاجی... افتاد، دیدمش که مغازه اش را جارو می کرد. مغازه ای که نه تنها رونق گذشته را نداشت که اصلاً کالایی در آن نمانده بود، حاجی، جواب سوال نگاهم را چنین داد؛ داماد ناخلفم، زندگی همه ما را جهنم کرد. گفتم طلاق دخترم را بگیرم، گفت: باید دختری که من می گویم را برایم بگیرید، هر چه او هم خواست، بدهید، تا دخترتان را طلاق دهم، ما هم هر چه داشتیم، دادیم و حالا دخترم، شکسته و سرگشته برگشته به خانه ما، با دو فرزند که از آن نامرد دارد... این را که گفت، ناگهان تقویم ها به سوی گذشته ورق خورد و یادم آمد، ماجرای خواستگاری سردار... از دختر حاجی و پاسخ تند او... سردار البته شهید شد، اما اگر دختر حاجی، دو فرزند از سردار می داشت احترامش کجا بود و حالا با این زندگی و آن مرد و این دو فرزند، چه وضعیتی دارد... چیزی البته به حاجی نگفتم که نمک زخم باشد به مثل، اما با خود گفتم، گمان مرد، به خدا، سخت، پاسخ گرفت اما اگر او چنان که امام رضا(ع) تعلیم می فرماید: خوش بین بود به خدا و تقدیرش، امروزش جور دیگری بود...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1393/06/27 شماره انتشار 18788 /صفجه9/اجتماعی

/ 0 نظر / 90 بازدید