پدربزرگ ماهواره نشین

 آمده بود به روزنامه تا گفتنی هایش را باز گوید تا شاید قلمی شود این گفته ها که اگر چه از زبان یک زن مسلمان ایرانی ادا می شود اما نه یک مسئله شخصی و حتی شهری که یک مسئله ملی است که اگر هر چه زودتر چاره نشود ما را تا مرز بیچارگی خواهد برد. او حرف های زیادی داشت در حوزه رفتار و گفتار و پوشش، از نحوه تعامل کوچک ترها با بزرگ ترها، از ماهواره که پا به خانه ها گذاشته است تا خورشید ایمان مردم را هدف بگیرد، از سفرهایش به کشورهای خارجی تا گله هایش از برخی زنان و دختران مشهد و دیگر شهرها که حرمت «زن بودن» را چندان رعایت نمی کنند. او خیلی حرف داشت و من هم درباره حرف های او خیلی حرف دارم اما نوشتن از آن را به فرصتی دیگر موکول می کنم اما در میان سخنان این مادر ایرانی، نکاتی بود که نمی شود نوشتن از آن را حتی به ساعتی دیگر موکول کرد چه رسد به زمان دورتر. او که گفت ماجرا را، من آتش گرفتم. سوختم. نمی دانم حال شما چطور خواهد شد از شنیدن این ماجرا.... او می گفت: یک خانم وقتی فهمید به روزنامه می آیم، گفت به آقای بنی اسدی سلام برسان و بگو درباره پدربزرگ ها هم بنویسد. او این را گفت تا پیغام خود را کامل کند به این شرح از زبان آن زن که: پدرم که پدربزرگ هم شده است و در سال های پیری سیر می کند، تازه پا نشین ماهواره شده. یعنی پای امواج بیگانه را به خانه خود باز کرده است و با آن هم صدا شده است. لذا وقتی چادرم را می بیند زبان به تمسخر می گشاید، وقتی نماز می خوانم متلک بارانم می کند و زهر خنده هایش عذاب آفرین می شود. عوض این که راه را به من نشان دهد، بیراهه را می خواهد به رویم بگشاید و اخیرا فرزند ۶ ساله ام را هم سعی می کند کنار خود بنشاند، روشن است که -اگر خدای نکرده، موفق شود- از این نشستن و همنشینی، چه بر خواهد خاست. راستی نمی دانم چه باید بکنم. اگر پدرم نبود، مقابله با موضوع راحت تر بود اما چه کنم که پانشین فرزندم پدری ماهواره نشین است. این بانوی همشهری گفتنی های دیگری را فهرست می کرد. من اما از خود می پرسیدم، چگونه است در زمانه ای که برخی ها یک شبه ره صدساله می پیمایند و در کودکی -حتی- بزرگ می شوند، برخی ها راه معکوس در پیش می گیرند و در ۷۰-۶۰ سالگی بچه و در بزرگسالی خردسال و خرداندیش می شوند؟ و باز با خود می گویم، می شود نهال های نورسته را باغبانانه، تربیت و اصلاح کرد. اما درخت های پیر و بی ثمر را اصلاح ممکن نیست اما باز به خود امید می دهم، که انسان درخت نیست. آدمی در آخرین لحظه هم می تواند برگردد. می تواند، گیرنده ماهواره را خاموش و به خورشید نگاه کند. نمی دانم به آن پدربزرگ و دیگر پدربزرگ هایی از این دست چه می شود گفت اما به آن غیرتمند بانوی ایرانی می شود این نوید را داد که فرزندی که او بپرورد حتی در کنار پدربزرگی چنان، باز گمراه نخواهد شد...

خراسان رضوی - مورخ پنج‌شنبه 1389/03/20 شماره انتشار 17571/صفحه اول
/ 0 نظر / 86 بازدید