به نامِ مادر، به نام مادرِ شهید

دیده بودمش مادر را همراه پدر. مادری که جوان ۱۷ساله اش را به رزمگاه فرستاد و ۱۷ سال به انتظارش نشست. لحظه به لحظه پیر می شد همراه شویش ولی امیدش همچنان جوان می ماند. همدمش رادیویی بود که هیچ وقت خاموش نمی شد. منتظر بود مادر که از عزیزش خبری بخواند رادیو اما…. ساعت ها به روز ها، ماه ها و سال ها رسید ولی خبری نیامد.

یادم هست وقتی اسرا از رادیو عراق، پیام سلامتی می خواندند، همه وجود، گوش می شد برای یک صدای آشنا. وای، وای، وای وقتی یکی اسمش را “غلامرضا” می گفت، مادر هزار بار می مرد و زنده می شد تا فامیلش را هم بگوید. اما… اما فامیل، “زنگوئی” نبود. هیچ کدام از غلامرضاهایی که خود را معرفی کردند، زنگوئی نبودند و باز مادر بود و رادیو و انتظار… راستی لحظات چه سرد و سنگین می گذرند وقتی انتظار، همزاد آرزوهای آدم می شود؟ زمان گذشت و به فصل بازگشت آزادگان رسیدیم و باز رادیو که اسامی پرستوهای بازگشته به وطن را می خواند و باز مادر بود و رادیو و اسم هایی که تکرار می شد اما بازهم غلامرضاها، زنگوئی نبودند.

نوبت به بازگشت آزادگانی رسید که صدام جنایتکار اسامی شان را به صلیب سرخ نداده بود و ما آنان را به عنوان “مفقودالاثر” می شناختیم اما با پایان جنگ، بسیارشان، پا به راه بازگشت داشتند و باز رادیو، شادمانه، خبر می خواند و امید می افشاند و اسامی را اعلام می کرد اما باز هم هیچ یک از غلامرضا هایی که اعلام می شد، زنگوئی نبودند و مادر باز هم آغوشش خالی ماند از وجود “غلامرضا” یی که رفته بود تا در کربلایی دیگر به سیدالشهدا، لبیک بگوید.

او نیامد اما مادر که نیامدنش را ابدی نمی دانست. انتظار بود و انتظار و باز هم انتظار. سرانجام، بعد ۱۷سال، این انتظار به سرآمد. غلامرضایش آمد در هودجی که زمینی ها، تابوتش می نامند. مشتی استخوان و پلاک و رزم جامه ای که هنوز مانده بود. پوتین هایی که انگار هزار راه نرفته در پیش داشت. رادیوی خانه شان خاموش بود. انگار همه خبرها به او ختم می شد و دیگر خبری نمانده بود که مادر و شویش به انتظارش، موج رادیو را تنظیم کنند. بعد ۸ سال، پدر هم راهی سفر آخرت شد و مادر به تنهایی سر قبر غلامرضا می رفت که حالا، پدر را هم همسایه خویش داشت.

حال قسم مادر از جان غلامرضایش به حرمت مزار غلامرضا تبدیل شده بود. اما همچنان در قبله نگاه و باور مادر این نام غلامرضا بود که تکرار می شد. او حالا مادر شهیدی بود که وقتی به رزمگاه فرستاد، ۱۷ سالش بود و بعد ۱۷ سال که آمد، نمی دانست پسرش را ۱۷ ساله باید بخواند یا سی و چهار ساله. حالا باز یک ۱۷ سال و اندی از آمدن پسر گذشته و این بار نوبت مادر است که باید به دیدارش برود اما غلامرضا را ۱۷ ساله خواهد دید یا این عدد را باید ضرب در ۳ کند برای امروز؟. فرقی نمی کند. او شهیدش را جوان در یاد دارد و جوانی در آن دنیا به استقبالش خواهد آمد به نام غلامرضا که در رزم جامه خونین، زیباتر است…..


ب / شماره 3806 / شنبه 8 دی 1397 / صفحه اول و 3/

 

http://www.birjandtoday.ir/?p=68215

 


/ 0 نظر / 28 بازدید