رخصت شهادت ، از آستان امام رضا (ع)

مثل فرزند بودند برای امام رضا(ع) سوای رابطه امت – امامت که با حضرتشان داشتند. در کنار این رابطه متعالی ، تکلیف آور و انسان ساز، رابطه عاطفی (فرزند – پدری) هم داشتند هر چند همین رابطه " ابوت و بنوت" همان رابطه پدر – فرزندی خودمان باز ریشه در ادبیات دینی و حدیث حیات بخش و راهنمای حضرت رسول(ص) دارد که نسبت امت با خود وعلی(ع)را چنین تعریف فرمودند: أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّة و با این کلام ماندگار اساس روابط را بنیاد نهادند تا در آن روز و امروز و فرداهایی که می آیند بر اساس این مدل رابطه راه خانه پدری را که همان مکتب امامت و ولایت است گم نکنیم. بر همین اساس و در پی همین نگاه است که زیارت معنایی پرشکوه ، تازه ، روح بخش و انسان ساز پیدا می کند و احادیث نیز سخنانی می شود واجب الاطاعه هر چند در پی بیان «حکم فقهی» هم نباشد. آدم که سخن پدر را جز بالای دیده نمی گذارد و جز به جان ، عمل نمی کند. بله مابه این نسبت ایمان داریم و چون«میراث پدر» می خواهیم، خود را در مسیری قرار می دهیم که «علم پدر» بیاموزیم. چنانکه در حماسه دفاع مقدس این نگاه ، مشی و سلوک و حتی شیوه جنگیدن ما را تعیین می کرد. مناسک و معارف رفتاری ما را می ساخت. کم نبودند فرماندهان و رزمندگانی که در گردنه های مرد افکن جنگ ، آنجایی که عقل محاسبه گر و تجربه و علم فرماندهی کم می آورد نگاه ها میل مشهد می کرد. نگاه هایی از جنس التجا و پناه خواهی و مددخواهی.شده بودیم مثل بچه ای که در برابر بچه های گستاخ و جسور و بی ادب چشم به در خانه خود دارد تا باز شود و پدر بیرون بیاید و این نگاه از راه دور اما از فاصله ای نزدیک، بسیار نزدیک ،کار خود را می کرد و دست قدرت پدر که پشت ما قرار می گرفت درهم می پیچیدیم طومار بلند بچه های شرور را. درست به خاطر همین نگاه بود که امیر شهید ارتش اسلام ، سپهبد صیاد شیرازی – که خداوند اورا در رضوان خویش به زیارت امام رضا(ع) برساند – در هر عملیات یگان هایی از لشکر های خراسان را وارد می کرد تا نگاه ویژه پدر را همراه بیاورند. اگرچه همه رزمندگان فرزندان امام رضا بودند اما صیاد اعتقاد خاصی به «خانه زادان» امام رضا داشت و نتیجه این اعتقاد را هم دیده بود و به دیگران هم نشان داده بود لذا همه در این باور با او همراه بودند.نقل این ماجرا در منش فرماندهی شهید علیمردانی نیز مبین این نگاه ویژه است که در یکی از عملیات ها ، همه معبر ها قفل شده بود. نه فرصت باز کردن معبر بود و نه نیروی چندانی برای این کار. از طرف دیگر اگر این محور شکسته نمی شد ، دیگر نیروهای عمل کننده، قتل عام می شدند. در ماجرایی چنین دشوار نگاه خیس شهید علیمردانی از راه دور اما فاصله ای نزدیک، بسیار نزدیک ، به حرم گره خورد، به در حرم که باز شود و نگاه پدر که راه را نشان دهد و برق هیمنه اش پشت بچه های شرور را بلرزاند و... علیمردانی انگار آن نگاه و اشارت هایش را دید که چشم از مشهد به معبر قفل شده انداخت و پس از سلامی به حضرت ، نیروهارا فرمان داد: به فاصله، پشت سر من و قدم در قدم من بیایید! و محکم گام به معبر گذاشت و رزمندگان هم از پی او معبر را - که میدان مین بود – پشت سر گذاشتند و سر موقع به خط دشمن زدند و اورا در هم شکستند و پیروزمندانه خط فتح شده را به نیروی جایگزین سپردند و بازگشتند. در بازگشت اما تا به معبر رسیدند شهید بچه های تخریب را صدازد که معبر باز کنند ! بچه ها گفتند ما دیشب از همین جا آمدیم، دشمن هم نتوانسته مجدد معبر را قفل کند پس تخریبچی برای چه؟ و جواب را شهید داد: دیشب ماجرا فرق می کرد. حرف دیگری در میان بود اما امروز باید معبر زده شود! اصرار دیگران در باره آن «حرف دیگر» سخن را به توسل به امام رضا(ع) کشاند و ایمنی میدان مین...بله رزمندگان ما خود را با نسبت لطیف پدر- فرزندی با امام رضا(ع) تعریف کرده بودند و این در رابطه زلالشان چنان تعریف شده بود که وقت رفتن به جبهه ، می آمدند به زیارت، از ساحت امام و محضر پدر ، اذن میدان و رخصت شهادت می گرفتند و در جنگ نیز خود را در شعاع نگاه او می دانستند و در باز گشت در جامه رزمنده یا در قامت شهید ، باز به پابوس مشرف می شدند و به راز ، گزارش رزم می دادند. آری این رابطه بود که ما را به فهم عاشورا و دریافت جلوه هایی از آن حقیقت سرخ ، عارف می‌کرد تا بر مدار رضا، به آنچه« پسند جانانه» بود عاشقانه رضایت دهیم ....

خراسان رضوی - مورخ پنج‌شنبه 1394/06/05 شماره انتشار 19054 /صفحه7/ پلاک عزت

/ 0 نظر / 91 بازدید