وقتی "بهشت شدادشاهی" فرو ریخت

خمینی ای امام...ای مجاهد از مظهر شرف...ای گذشته زجان در ره هدف....این ها کلماتی بود که از جان برمی خاست در مقدم مردی که تاریخ این ملک را در فرازی بی همانند نشانده بود بعد آنکه طاغوت را بعد 2500 سال به زیر کشید.12 بهمن 1357، مثل امروز، ایران قیامت را در معنایی دیگر تجربه کرد در ازدحام مردمی که از حنجره خمینی بزرگ "اذان" شنیدند و پنجره ای به آزادی گشودند تا با باز شدن دروازه ها، نماز آزادی اقامه کنند. آن روز، لب ها فراتر از "با" لبخند، "در" لبخند می شکفتند. مردمان به رهایی رسیده و زنان برخاسته به آزادی، فراتر از دوست و همشهری و هموطن، به اخوت رسیده بودند. برادر بودند و خواهر بودند و همه شده بودیم یک خانواده. یک خانواده بزرگ. خانواده ای که نسبت به وضعیت هم احساس مسئولیت شدید می کردند چنانکه وقتی خبر قحطی سوخت و خاموش شدن چراغ نانوایی های شهر به روستا رسید، مرد روستایی، راهی صحرا شد تا با پشته ای از هیزم باز گردد و زن روستایی آستین های همت را بالا زد تا وقتی شویش از صحرا باز می گردد، خمیر ها را آماده پخت کند. مرد که رسید، آتش از تنور خانه گلی زبانه کشید و ساعتی بعد، دختر خانواده ، نان ها را در سفره می پیچید تا برادرش، به شهر ببرد تا مبادا، قوت از گام هایی که در مبارزه ایستاده بودند برود. آن روز ها اگر شهری گرسنه می ماند، سفره روستایی بی تاب می شد و مرد روستایی نیز هم. این همگرایی و محبت هم به برکت انقلابی بود که داشت پیروز می شد با حضور مردی که نفس قدسی داشت و او را " امام" می خواندیم و در مقدمش، مانیفست مبارزه را مرور می کردیم؛ خميني اي امام، خميني اي امام/ اي مجاهد اي مظهر شرف/ اي گذشته ز جان در ره هدف / هر زمان مي رسد از تو اين ندا/ اي اسيران و مستضعفان به پا/ زير بار ستم زندگي بس است/ نزد طاغوتيان، بندگي بس است/ بود شعار تو به راه حق قيام/ ز ما تو را درود ز ما تو را سلام... ما امام را باور کردیم و او هم ما را باور کرد و همین باور دوجانبه بود که از نام او زلزله می ساخت و در کاخ ستم می نشاند و ما به تحریر این حقیقت می خواندیم؛ لرزد از نام تو پايه ستم/ پشت اهريمنان گشته از تو خم/ مرز توحيد را همچو سنگري/ حافظ ملت و دين و دفتري/بود شعار تو به راه حق قيام/ ز ما تو را درود ز ما تو را سلام...ما امام را با همه وجود باور داشتیم و عکس رخ نگارینش را در جان داشتیم و صدایش، دلنواز ترین بود برای ما.جانش شده بود قسم صادق ما که وقتی می گفتیم "به جان امام قسم" جان می گذاشتیم پای تحقق وعده ای که به این قسم مهر شده بود.یادش بخیر آن روز ها و کاش این روز ها را هم از آن بهارستان، بهره ای وافر باشد تا با مشق برادری دگر باره گره بگشاییم و راه باز کنیم. کاش امروز بتوانیم انقلاب را و ضرورت آن را برای نسل امروز بیان کنیم تا ندانسته متهم مان نکنند که چرا بهشت برین شان را خراب کردیم که اگر آنان هم در آن عصر و در شمار آن نسل بودند "بهشت شداد شاهی" را در هم می کوبیدند. بهشتی که پشت بزرک اولیه ، هزار لایه جهنم داشت.....


ب / شماره 3553 / پنج شنبه 12بهمن 1396/ صفحه اول و 3



/ 0 نظر / 88 بازدید