امیر و سیب و زیارت

 

ما به خانه زاد بودن امام رضا(ع) یا آفتاب نشین بودن حضرت شمس الشموس خود را معرفی می کنیم و بدان افتخار می کنیم. به هر جا هم که می رویم، یک سوغات داریم که دل ها را به نور و کام ها را به شهد و جان ها را به شهود می نوازد. سوغاتی از جنس نام مشهدالرضا و یاد امام رضا(ع) و دعایی که از حرم به آسمان می رود. سوغاتی بهارآفرین چونان سلام امام رضا(ع) و این مبارک سوغاتی است چنان که تنفس در هوای بهشتی این حریم پاک نیز سعادتی است که آغازنام ما و نوری است در پهنه زندگی ما.

برخی از مردم، اما، چنان خود را با امام رضا(علیه السلام) تعریف می کنند که رفتارشان رنگ و بوی رضوی می گیرد، به حرم بیایند یا از دور دست ارادت بر سینه بگذارند به السلام علیک یا اباالحسن(ع)، جواب می گیرند. بخوانند، یا بخواهند، اجابت می شوند، چنان که بسیاری از شهدای ما، شهادت را پس از توسل به امام و توکل بر خدا، به دست آوردند، چنان که امیرشهید ارتش اسلام مسعود منفردنیاکی، سفره نشین کرامت رضوی بود، بی آن که ادعایی داشته باشد، دعاهایش به حرم می رسید و به اجابت نیز. اگر یادتان باشد، چهارشنبه پیش در همین ستون بدون موضوع، ذیل تیتر «حماسه صبر و تکلیف» به روایت گوشه ای از رفتار این قهرمان تکلیف و شکیبایی پرداختیم و روز بعد، یک جانباز پژوهشگر، که از قضا گنج یاب لحظه های ناب این گنج بزرگ است می گفت: در آن ماجرا هم، امیر نیاکی پس از جبهه به زیارت امام رضا(ع) رفت و سپس به دیار خویش، خانه خویش و جای خالی دخترک خویش.

رضا محمودی، اما از یک جلوه دیگر زندگی اعتقادی شهید هم پرده برداری کرد. روایت یکی از همرزمان شهید، که یک روز با شهید از راهی عبور می کردیم، تعدادی سیب نزدیک یکی از مقرها ریخته بود. او از خودرو پیاده شد، سیب ها را برداشت، بویید و با حالی خاص پرسید چرا این سیب ها این جا افتاده است؟ پی جوی پاسخ، به مقری در آن حوالی رسید که گفتند، یگانی از لشکر ۷۷ پیروز ثامن الائمه است. لشکر پیروز خراسان. امیرنیاکی - که آن روزها سرهنگ بود و فرمانده لشکر۹۲ زرهی اهواز - سراغ مسئولان مقر را گرفت و از ماجرای سیب ها پرسید و پاسخ شنید، این سیب ها از باغ های آستان قدس آمده است، از باغ های امام رضا(ع) و...

امیر انگار به راز آن سیب ها رسیده بود! چندی بعد که طبق روال به مشهد مشرف شدیم و با شهید به حرم رفتیم، حال خوشی داشت به گاه مناجات و دعا. زیارت هم که تمام شد بدون این که با شخص دیگری ملاقات داشته باشیم، برگشتیم، چند روز بعد ۳کامیون آمدند جلوی مقر ما و گفتند با فرمانده کار داریم. گفتیم، حرف تان، گفتند فقط با فرمانده تان صحبت می کنیم، شهیدمنفرد نیاکی آمد و... معلوم شد بار آن ۳ کامیون سیب است، سیب هایی از باغ های امام رضا(ع) یاد حالت شهید افتادم در حرم و گویی، نگفته، امام رئوف اجابتش کرده بود، به سیب، بله، ما خود را با شهر امام رضا تعریف می کنیم و برخی افراد چون امیرمسعود منفردنیاکی خود را با خود امام رضا تعریف می کنند، کاش ما را هم سعادتی چنین نصیب شود...

خراسان - مورخ چهارشنبه 1393/06/05 شماره انتشار 18769 /صفحه16/بدون موضوع

/ 0 نظر / 90 بازدید