هر شهر، يك پرچم

اگر قرار باشد، هر شهري، پرچمي داشته باشد به نظر شما چه كساني مي توانند نماد پرچم شهر خود باشند تا از هارموني كنار هم چيدنشان - بدون آن كه اختلافي پيش آيد- پرچم جمهوري اسلامي ايران شكل گيرد من فكر مي كنم شهدا، هر كدام مي توانند پرچم افتخار شهر و ديار خويش باشند. پرچم هايي كه نسيم شهادت بر آنها مي وزد و وقتي در كنار هم قرار مي گيرند، زيباترين نقش ها را شكل مي دهند.
شما تصور كنيد، از خرمشهر»جهان آرا«، پرچم به دست برخيزد و از اصفهان»خرازي« و از قم، »زين الدين« و از تهران»حاج داوود كريمي« و »حاج احمد كاظمي«، »حاج عباس كريمي«، از آذربايجان»برادران باكري«، ازخراسان كاوه و برونسي و چراغچي و صياد شيرازي و كلاهدوز و از ديگر سو آشنايان برخيزد و از قزوين عباس بابايي و... چه زيبايي فوق العاده اي شكل مي گيرد! آن وقت، مي بينيد، اين همه بسيجي، مثل قطعه هايي از يك شعر كنار هم قرار مي گيرند و يك غزل مي شوند كه هر كس مي خواند عاشق مي شود و بسيجي، اصلا" بسيجي يعني عاشق و آن كه عاشق حق ومردم و خداي مردم نيست، بسيجي نيست. بسيجي مثل»حميد باكري« است كه عاشق زندگي است و عاشق زن و فرزندش. نامه هاي حميد، شناسنامه بسيجي است، آن كه روح زندگي در كلام و رفتار ندارد، هر چه باشد، بسيجي نيست، بسيجي مثل صياد شيرازي حق گوست. پس آن كه حق گفتن را به ترازوي نان و نام مي كشد، نمي تواند بسيجي باشد. بسيجي مثل كاوه است، كه اول پا روي منيت هاي خود مي گذارد و بعد راهي جبهه مي شود پس هر كس هنوز از»من« مي گويد، بسيجي نيست. بسيجي، حسين فهميده است كه به هيچ قيمتي حاضر نيست دروغ بگويد و وعده اي بدهد كه عمل نمي كند، پس هر كس وعده مي دهد و عمل نمي كند، هر كس به هر دليل، دروغ مي گويد يا دروغ ها را راست مي نمايد، بسيجي نيست. بسيجي مثل عباس بابايي، عاشق مردم است پس هر كس از مردم فقط شانه هاشان را براي بالا رفتن دوست دارد، بسيجي نيست. بسيجي مثل چمران بي رياست، پس هر كس اهل »ريا« است بسيجي نيست. بسيجي اصل بود و اصيل، پس هر كس نقش بازي مي كند و بدلي است بسيجي نيست... اصلا" بسيجي عصاره خوبي هاست پس هر كس خوب نيست، مطمئن باشيد بسيجي نيست! و... بگذريم!
(ص-۶)

/ 0 نظر / 92 بازدید