شکوه نگاه جانباز


 

" خم می شوم برای بوسیدن دست هایت. همان دست هایی که هنوز به عطر بوسه حضرت روح  الله معطر است. بوسه ای که سند افتخار بود برای آن امام بزرگ.می خواهم دستانت را ببوسم اما بزرگوارانه دست می کشی. من اما انگار سعادتی بزرگ از میان دست ها و لب هایم پر می کشد و باز من بر زمین می مانم و یک آرزوی بر زمین  مانده، تو اما اهل آسمانی، رزمنده جانباز.

" در آسایشگاه جانبازان که نام امام خمینی(ره) را در خویش دارد، در کنار پارک ملت به دور از هیاهوی شهر و دورتر از قیل و قال های عصر آدم و آهن، مردانی نماز عشق می خوانند که خدا را نزدیک ترین خویشاوند ند و من چقدر به این صداقت نزدیک، به این خویشاوندی نزدیک تر غبطه می خورم، اینجا جانبازانی هستند که اگر چه  «نخاع» آنان قطع شده است، اما نخی که در تار و پود عبودیت شان عاشقانه به کار رفته است، هرگز قطع نمی شود و چقدر این رابطه محکم، غرورانگیز است و چقدر زیبایی در نگاهشان موج می زند و چقدر پرشکوه است این زیبایی وقتی در صبح پنج شنبه خود را در میان یاران رزمنده ارتشی، سپاهی، بسیجی، انتظامی ات می بینی و به یاد روزهای همسنگری و شب های عملیات چشم در چشم آن ها می دوزی و یادهای رفته را به خاطر می آوری.

"چشم در چشم جانبازان؛ خاطره ها مرا تا پرواز بی فرود قهرمانان ملی دفاع مقدس می برد همان ها که در پرواز بی بازگشت، آسمان را انتخاب کردند. شهیدان فلاحی، فکوری، نامجو، کلاهدوز، جهان آرا و... که در حماسه دفاع مقدس نقشی محوری داشتند اما پرواز کردند تا ما نیز به یاد داشته باشیم، پرواز را باید به خاطر سپرد و الا پرنده رفتنی است، و در پرواز است که کبوتران دیگر معنا پیدا می کنند و من چشم در چشم جانبازان، یاد ایشان را هم عطرافشان ذهن می کنم.

" در آسایشگاه جانبازان تصاویر شهدای بزرگی زینت  سالن شده است و در این میان یک نام آشنا مرا به میهمانی می برد، نامی که بسیار شنیده ایم و نمی دانستیم، اما کیست... شهید فرامرز عباسی یک نام است روی یک تابلو در ابتدای یک خیابان، اما او کیست؟ نمی دانستم اما آن روز، آنجا با تصویر این امیر سرافراز ارتش اسلام آشنا شدم، امیر سرتیپ فرامرز عباسی، و دیگر این نام، برایم تابلوی یک خیابان نیست، نشانه ای از خداست و پرچم دار قافله ای که عاشقان را به خدا می رساند.

"یک جانباز، به قامت رشید همسنگران دیروزش که امروز به دیدارش آمده اند صلوات می فرستد. با آن ها هم کلام می شود و از آن روزها می گوید: روزهای دوری که برایش همین امروز است انگار. او آنان را بر تقویت ایمان و قوای نظامی و جسمانی و روحانی فرا می خواند و امیدمان می دهد که فردا هم به سربازان آخرالزمانی امام عشق، احترام خواهد گذاشت. او کوه روحیه است. دریای صداقت، باغستان امید. او سخن می گوید و من با خود می گویم تا لحظه ای که مردانی چنین نفس می کشند، پیروزی با ماست تا آن ها نگاه می کنند، بهشت همین جاست و دشمن چه بد عاقبت است که دشمنانی چنین پرامید و استوار دارد. آرامش دریا شده در نگاه جانبازان مرا هم آرام می کند و مطمئن، مطمئن به فردا، مطمئن به این که فردا از آن یاران آخرالزمانی حجت خداست.

مطمئن به تحقق وعده خدا که امامت زمین به ما خواهد رسید.

" بی آن که بتوانم دست جانبازی را ببوسم، بوسه هایم را بر پیشانی بلندشان می نشانم که پشتیبان مایند در گذر از کوچه های فراموشی....

صفحه 09 اجتماعی ، شماره سریال 17092 ، تاریخ انتشار 870707
/ 0 نظر / 109 بازدید