طلبه باید" عبادی" باشد

آدم‌ها وقتی انسان می‌شوند نگاهشان و همه چیزشان هم انسانی می‌شود. اگر نگاه انسانی نیست از این روست که فرد هنوز انسان نشده است. اما انسان‌ها عطری دارند خوشبو و یادی جاودان و مرحوم آیت‌ا... عبادی که خیلی اصرار دارم او را میرزاجواد آقای ثانی بنامم از انسان‌هایی بود که انسانی نگاه می‌کرد. فرق نمی‌کرد که طرف مقابلش کوچک باشد یا بزرگ، همین که انسان بود واجب‌الحرمه بودو به قول ناصرخسرو «نهال خداوند که نه باید شکست و نه باید برکند» این را از آن رو گفتم تا به یاد آورم یاد ماندگاری را که در دل مانده است.
همان سال60 بود، اوج ترورهای کور منافقان. از هر تاریکی تیری از چله شیطان رها می‌شد تا سپیدی را، نوری را، چراغی را به خاک اندازد. سال60 بود و بیرجند، منافقان هم کم نبودند. طرح ترور هم کم نبود، اما آنجا انقلاب یک سر داشت که امانشان را بریده بود، تا خانواده انقلاب و مردم در امان باشند. در آن سال‌ها در بازار بیرجند من و پسردایی‌ام حجت‌الاسلام والمسلمین محمد زنگویی -که هر دو 11‌ساله بودیم و پالتویی که به تن داشتیم نشان می‌داد طلبه‌ایم، طلبه‌هایی با خلق و خوی روستایی- داشتیم در بازار راه می‌رفتیم که آیت‌ا... عبادی را دیدیم با محافظانش اما او را به مردم نزدیک‌تر دیدیم تا محافظان. آن زمان ایشان نماینده امام در سیستان و بلوچستان و امام جمعه زاهدان بود. یعنی نفر اول استانی که هم از موقعیت ژئوپلوتیک برخوردار بود و هم ژئواستراتژیک، اما... جلو رفتیم، سلام کردیم و آقا را دعوت کردیم به حجره‌ای که در مدرسه علمیه مهدیه آیت‌ا... فاضل داشتیم. آقا هم پذیرفتند. بدون هیچ بهانه‌ای ‌آمدند. چقدر باصفا، صفا آوردند. طبق معمول در مدرسه هم طلاب دوره‌شان کردند و ما مهیای پذیرایی شدیم. چای آن هم چای‌های درب ‌و داغان مستضعفی و نهارمان چه بود؟ کوکو سیب‌زمینی!
سفره‌مان هم کیسه‌های پلاستیکی که مادرهامان حاشیه‌دوزی کرده بودند با نان روستایی. آقا با ما ناهار خورد، هم ناهار خورد و هم درس داد. درسی که امروز داریم می‌فهمیم. می‌فهمیم بزرگی را. یاد آقا به‌خیر! سال قبل از رحلتشان بود که به محضرشان رسیده بودیم. قرار بود زندگی‌نامه آقا را بنویسم و من مانده بودم با این قلم شکسته چگونه می‌شود آفتاب را نقاشی کرد؟! اما ننوشیدن از شرابه‌های آفتاب هم ناسپاسی بود. پذیرفتم و نشستیم به صحبت کردن از این در و آن در و باز یاد آن خاطره و آقا فقط خندیدند. 22سال گذشته بود از آن زمان و ما هم 22سال از نزدیک ایشان را ندیده بودیم. اما آقا خندید و بعد شروع کردیم به صحبت کردن. حالا حساب کنید به آقا چه گذشت. پرسشگر وقتی یک بسیجی باشد با سابقه و پیشینه طلبگی از نوع امام صادقی‌اش و روزنامه‌نگار هم باشد، معلوم است چه ملغمه‌ای می‌شود. شاید نماز شب آقا قضا شده بود که سر راهشان قرار گرفتیم. آن هم با سؤال‌هایی از این در و آن در که طبق معمول می‌خواستیم شخصیت‌شناسی کنیم ایشان را و بعد وارد بحث اصلی بشویم. یکی دو شب چند ساعتی با ایشان صحبت کردیم و طبق عادت، پرسش‌ها به مسائل روز هم می‌رسید و تند هم می‌شد، اما پاسخ‌ها هرگز تند نبود. جسارت یک خبرنگار جوان بود و سعه‌صدر و بلندنظری یک عالم پیر. چقدر سر فلسفه نماز جمعه و کارکرد آن با آقا کلنجار رفتم! چقدر گفتم خطبه‌ها بولتن است و چقدر ... چقدر آقا را به یاد بچه‌های شهیدش انداختم. خدا مرا ببخشد! سید مهربان را واداشتم از کودکی، از خانه پدری و باغ انارشان بگوید. حتی بیشتر، از پدربزرگ‌هایش پرسیدم و آمدم و آمدم تا آن روز که صحبت می‌کردیم و پیرمرد با ناراحتی قلبی که داشت با همه قلب مهربانش جواب می‌داد. بارها آرزو کردم کاش از شرابی که عبادی را در جان کرده بودند اندکی دیگر مسئولان را هم در کام می‌کردند. آن وقت خیلی از مسائل حل می‌شد و خیلی از مشکلات را نداشتیم. اگر طلبه‌های ما عبادی‌وار بشوند بسیاری از مشکلات حل می‌شود. اصلا معتقدم طلبه باید فحش‌خورش ملس باشد. طلبه‌ای که متلک و فحش نشنود که طلبه نیست این را بارها به دوستان گفته‌ام.
وقتی می‌شنوم طلبه‌ای یک فحش شنیده و دو تا جواب داده، می‌گویم اگر به اندازه لباست بزرگ نشده‌ای بی‌جا می‌کنی لباس می‌پوشی. بزرگ باش و بزرگوارانه رفتار کن تا مصداق «کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم» باشی. اگر طلبه‌های ما و معلم‌های ما عبادی بشوند، چاقوکش‌ها هم چاقو را دور می‌اندازند. این را از یک طلبه سابق بپذیرید که یا وارد این وادی پر خوف و خطر نشوید یا مرد میدان باشید؛ یا لباسی نپوشید یا حرمت لباس را حفظ کنید. دریا که به تکه سنگ کودک بازیگوشی توفانی بشود که دریا نیست. دریا هم صبور است هم کریم... و طلبه باید دریایی باشد.
منبع: نشریه حجره /شهرآرا/صفحه۱۱/حوزه/

/ 0 نظر / 94 بازدید