عاشقانه های راهیان نور

زیارت قبول. زیارت شهدا، زیارت حضرت سیدالشهدا(ع) قبول این را برای دخترم (و همه دخترها و پسرهای دانشجوی دانشگاه آزاد مشهد نوشتم که در کاروان راهیان نور، به میهمانی شهدا رفتند) او از مشهد آن پاکبازان پیامک داده بود؛ در کربلای ایران دعاگوی شما هستم، ان شاءا... حاجت دلتان با حکمت خدا یکی باشد و من برایش نوشتم، سلام مرا به شهدا برسان. سلام یک جا مانده را برای آنانی که راهی آسمان شدند، نوشتم، خودت را، همه ما را، انقلاب را، ایران را، به دعای شهیدان بسپار! او بعد پیامک زد: سلام شما را به شهدا می رسانم، راوی ما آقای باخرد خیلی شبیه آقای جمع آور است... این روزها برای شفای آقای جمع آور و همه جانبازان و بیماران دعا می کنیم... او نوشته بود، من اما به یاد جمع آور و دیگر یاران دوران دفاع مقدس افتادم، نه، یادشان دلم را روشن کرد و یاد بیمارانی افتادم که این روزها، گاهی با پیامک به روزنامه و به ویژه صفحه همشهری سلام، از مردم خوب و مهربان التماس دعا دارند، یاد دو دختر جوان که در همین یکی دو هفته گذشته با همشهری سلام از ابتلا به بیماری سرطان گفته بودند، یاد همه بیماران و از دخترم و همه دخترها و پسرهای راهیان نور خواستم در کربلای شهیدان برای همه بیماران دعا کنند تا در آستانه نوروز که به نام بی بی فاطمه معطر است، به مهر خداوند اجابت شوند. دخترم از شلمچه و کاروان می گفت و از راوی روزهای نورانی دفاع مقدس به نام «برادر باخرد» که با «خرد شهیدان» با جوان ها سخن گفته بود؛ دخترهای گلم، پسرهای عزیزم، خیلی خوش آمدید، به شلمچه خوش آمدید. ولی چرا این قدر دیر آمدید؟ می دانید زمان جنگ ۲ اتوبوس نیرو برای فرمانده انگار همه دنیا، انگار یک عیدی بزرگ قبل از عید... کاش زودتر می آمدید، لااقل می توانستید پیکر شهدا را جمع کنید، اما... امروز هم خوش آمدید، قدم روی چشم ما و شهدا گذاشتید آخر خیلی از شهدا، فقط پلاک و مقداری از استخوان هاشان را برگرداندیم گوشت و پوست و چشم و گوش آنان با این خاک آمیخته شده پس خوش آمدید... دخترم می گفت: آقای باخرد، ما را خیلی تحویل گرفت. گفت: شما خواهر و برادرهای شهدا هستید و میهمان شان، میهمان نوازتر از شهدا، پیدا نمی کنید. او گفت: یادتان باشد نگاه شهدا نگران شماست، مراقب شماست و فردای قیامت از شما سوال خواهند کرد که بعد از ما چه کردید، می گفت: نگوییم جوان بودیم و - خدای نکرده - اشتباه کردیم، بیشتر شهدا جوان بودند، نگویید زیبا بودیم و... که خیلی از شهدا، زیباتر بودند، پس مراقب باشید...

دخترم می گفت: وقتی کنار گودی قتلگاه شهدا قرار گرفتیم، انگار کربلا شد، همه اشک شدیم و ضجه، تلی از خاک هم بود که آدم را یاد «تل زینبیه» می انداخت، که اصل روضه بود و باخرد گفت: ما شما را که خواهران و برادران شهدائید با احترام آوردیم، با احترام می بریم، اما کربلا... اما زینب(س) اما حضرت سجاد(ع) و کاروان اسرا...

بعد التحریر؛ اولین مطلبی که در خراسان نوشتم، یادداشتی بود درباره دفاع مقدس در هفته دفاع مقدس ۱۳۷۱ و این آخرین نوشته - که به شکل رسمی می نویسم - باز به دعای شهدا، یادداشتی است درباره شهیدان و دفاع مقدس و این بزرگ ترین سعادت من است در پایان زندگی حرفه ای ام خدا کند، شهدا، قلم را از من و از ما نگیرند و حرف آخر؛ خداحافظ مردم نجیب و خوانندگان فهیم خراسان، نوروزتان به یاد بی بی فاطمه(س) سرشار از سعادت باد.

متن کامل یاد داشت که در روزنامه با تلخیص چاپ شد

/ 0 نظر / 93 بازدید