مادر بزرگ و دستمال کاغذی و این چراغ سبز لعنتی

قلبم تیر کشید، عرق سرد ، در این روز های زمستانی بر جانم نشست وقتی مادر بزرگی را دیدم که با قدخمیده، پشت چراغ قرمز دستمال کاغذی می فروخت. مادر بزرگ نمی توانست در بازه قرمز بودن چراغ میان خودروها راه برود اما هر چه می توانست دست و بدن خمیده اش را کش می داد که دستش به شیشه خودروها برسد تا شاید کسی در واپسین ساعت شب، دستمالی بخرد. برای من سخت است دیدن صحنه هایی از این دست، برای شما هم حتما سخت است، می دانم پس به هزار زبان می گویم مرا ببخشید که به این تصویر تلخ، کامتان را تلخ کردم. چاره ای ندارم، واژه ها به درد در جانم منفجر می شوند و کلمات، بر سر می زنند تلخی ماجرا را. مادر بزرگ باید در این ساعت شب، در بسترش آرمیده باشد نه این که میان خودروها بچرخد با پاهایی که دیگر چندان،همراهی نمی کنند تا او خود را به خودرو ها برساند، چراغ سبز می شود. با خود می گویم ای کاش چراغ آن قدر سبز نشود تا مادر بزرگ که باید صورت خود را قرمز نگهدارد، پشت چراغ قرمز دستمال ها یش  را بفروشد. ای کاش دستمال همه خودروها تمام شده باشد تا همه از او بخرند اما این آرزویم مثل صدها آرزوی دیگر محقق نمی شود و او به خودروی اول نرسیده، چراغ سبز می شود و باز با هزار زحمت می کوشد خود را به آن سوی خیابان برساند که باز آن چراغ لعنتی سبز می شود و پیرزن از نفس می افتد اما رانندگان خودرو.... نگویم بهتر است چون به برخی ها « بر» می خورد و می گویند ما وظیفه ای نداریم و دولت باید امور آنان را تمشیت کند. می گویند ما جواب زن و فرزند خود را بدهیم شاهکار کرده ایم. راننده های ماشین های مدل بالا نگاه نمی کنند، شاسی بلند ها که اصلا او را نمی بینند، باز هم رانندگان همین خودروهای معمولی هستند که گاهی، جلوتر توقف می کنند و پیاده می شوند تا از مادر بزرگ دستمالی بخرند. اینان انگار مشکل زن و فرزند ندارند! به کسی بر نخورد، حالا خورد هم خورد، بگذارید فریاد بزنم بر سر مسئولان که این رسمش نیست. این رسم مروت نیست، رسم مدارا هم نیست که مادر بزرگ شبانه بین خودروها پیچ و تاب بخورد تا دستمالی بفروشد. من این مادر بزرگ را در خیابان بزرگمهر جنوبی دیدم اما او تنها نیست، چندی پیش هم بانویی میان سال را هر روز در تقاطع سلمان فارسی_ فلسطین می دیدم و هنوز هم شاید باشد. در پمپ بنزین خیابان سید رضی و عبدالمطلب و خیابان معلم و خیابان مطهری جنوبی و.... هم بانوانی جوراب فروش دیده ام که پی لقمه ای نان گاه با کودکان خردسال و حتی نوزاد به خیابان می آیند. نگویید از کجا معلوم که فرزند خودشان باشد که این قدر آدم شناس هستم که صداقت را در نگاه فرد بخوانم، تازه اینان جوراب و دستمال می فروشند و هرگز توان کارگری خود را قربانی تکدی گری نمی کنند. من همچنین در خیابان های مختلف کودکان و حتی جوانانی دیده ام که لابه لای خودروها به کار مشغول اند که گاه دیدن شرایط شان کامم را تلخ می کند و قلبم را می فشارد. با خود فکر می کنم اگر یکی دو اختلاس، کم می شد، مشکل این قبیل افراد هم حل می شد.حرف از اختلاس شد، یاد صحبت های یکی از آگاهان پرونده های موسسات مالی افتادم که می گفت برخی از مدیران موسسات بدهکار که بانک ها و موسسات دیگر، متکفل باز پرداخت بدهی شان شده اند، پول ها را برداشته اند و به اسم خوددر جاهای مختلف سرمایه گذاری کرده اند و حتی با راه اندازی ایرلاین هایی، سرمایه پروازی هم کرده اند و پاسخ گونیستند و راست راست هم راه می روند، مثل خاوری که راست راست در کانادا راه می رود مثل دیگرانی که با یک برگ کاغذسفارش، همه چیز می گیرند و...باز یاد مادربزرگ دستمال کاغذی فروش می افتم که با قامت خمیده لابه لای خودروها پیچ و تاب می خورد. با خود، بلند، بلند می گویم اگر کلاهبرداران و مختلسان و نجومیان حقوق و ملک، راست، راست راه نمی رفتند، مادر بزرگ و مادر بزرگ ها مجبور نبودند با قد خمیده پشت چراغ قرمز زندگی از نفس بیفتند.خدا بشکند قلم پای آنان را که خورده و برده اند و راست راست راه می روند تا مردم قد راست کنند از زیر سنگینی بار زندگی.خدا دست شان را بشکند تا دست مردم چنین کوتاه نماند از فراهم کردن نیازهای یک زندگی معمولی....

خراسان / شماره : 19773 / دوشنبه ۱۴ اسفند-۱۳۹۶/ صفحه 5 / اجتماعی

 

 http://khorasannews.com/?nid=19773&pid=5&type=0

http://khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/607481


/ 0 نظر / 9 بازدید