در رکاب عشق

 

جوان بود و پرشور، دل به صاحب دل سپرده بود و هر از گاهی سوار بر دوچرخه راهی جمکران می شد، او حرف های جالبی داشت از آخرین سفر شعبانی اش به آن دیار و می گفت:  این چندمین سفر است که پا به رکاب می شوم در آرزوی آن روز که به حقیقت «پا در رکاب» شویم برای حضرت عشق. مقصدم جمکران بود جایی که خیلی از نگاه ها اجابت و دل ها بزرگ می شود. حرکتم را از مزار شهدای گمنام تربت جام آغاز کردم تا اذن حرکتم را نام آورترین سربازان امام زمان(عج) داده باشند. در راه اما حال دیگری داشتم، تنهای تنها سوار بر دوچرخه ای که رفیق راهم شده بود زیر شرابه های خورشید، جاده ها را قدم به قدم می پیمودم و با خویش به آن «غریب ترین» فکر می کردم که وقتی به اجازه خدا ظهور کند همه ما از غریبی درخواهیم آمد. همه ما بزرگ خواهیم شد، همه ما مهربان خواهیم شد و در مسیر کمال اخلاقی فرسنگ ها به جلو خواهیم رفت و به قول شاعر «تو که بیایی آقا/ زمین جور دیگری خواهد شد/...» و من در آرزوی آن جور دیگر شدن زمین، همه خاک را به دنبال ردپای دوست بو می کشیدم و می رفتم، در طول راه هم در مساجدی میهمان می شدم که بیشترشان به نام نامی امام رضا(ع) نامبردار بود گویی هم چنان بر سفره امام رضا(ع) بودم که نه به کوچکی من که به بزرگی کرمش همه جا گسترده بود و در این میان بسیاری از مردم که قصدم را و مقصدم را مطلع می شدند، لبانشان به «التماس دعا گفتن» شکوفا می شد حال آن که من خود به دنبال شکوفه هایی بر درخت دعا، در حسرت پرواز تا بی نهایت می سوختم اما التماس دعا گفتن هاشان را مثل نامه هایی در پاکت اعتماد می گذاشتم تا در دیار عشق، جمکران به گاه دعا باز کنم... آری شب و روزم در جاده ای می گذشت که از گزند حیوانات مصون نبود اما انگار من مصونیت داشتم، انگار کسی هوایم را داشت. انگار زمین و زمان زبان عشق را می فهمیدند و من با همه کوچکی ام عاشق بزرگی شده بودم که راز بزرگی فرزندان آدم را با خود دارد و من بی مقدار هم چنان به راه ادامه دادم و در مسیر یک بار دوچرخه ام به پارکینگ پلیس منتقل شد که پس از صحبت هم دوچرخه ام آزاد شد و هم هماهنگی های بین مسیر انجام گرفت. تا پس از طی ۱۲۰۰ کیلومتر مسیر که با لطف دوستان جمعیت هلال احمر خراسان جنوبی هماهنگ شده بود به جمکران برسم و دستانم را به دعا پرواز دهم برای کسانی که در این راه حامی ام بودند و حتی آنان که به تیر طعنه نواختند یا ندانسته سنگی در راه و گرهی در کار انداختند... به هر حال زائر آقا باید برای همه دعا کند، من هم دستانم را، واژه هایم را، نگاهم را، نفس هایم را نذر دعا برای آقا و همه کسانی کردم که او را دوست دارند... من هم دعا کردم جوانانی که امام زمان(عج) را عارفانه می شناسند و عاشقانه دوست دارند و عالمانه به فرمایشاتش عمل می کنند هر روز بیشتر قد بکشند تا زمین مهیای زمان ظهور شود...

خراسان رضوی - مورخ چهارشنبه 1389/05/20 شماره انتشار 17621 صفحه۷/فرهنگی
/ 0 نظر / 97 بازدید