موی سفید و حوادث سیاه

 

 

می گفت پیر شدی. موهای سفید سر و رویت دارد از موهای سیاه پیشی می گیرد و مقایسه می کرد مرا با همبازی  دوران کودکی ام که سیاهی موهایش به شب تار می مانست و چهره شادابش، چین و چروکی برنمی تافت. می گفت از رفیقت یاد بگیر، از رفیق روزهای کودکی ات که ماشاء ا... چیزی است میان نوجوانی و جوانی ولی تو با میانسالان فرقی نداری...! درست هم می گفت، حق هم داشت، او خبر نداشت که من چه خبرهایی می خوانم، هر روز، که او را و همبازی دوران کودکی ام را شاید تاب چند روز خواندن آن خبرها هم نباشد. من خبرهای زورگیری را می خوانم و بر آرامش مردم که به دشنه ای آشفته  می شود افسوس می خورم. من خبرهای سرقت را می خوانم و هراس را از کلمه به کلمه خبرها احساس می کنم من در حوزه تعلیم، تربیت و پردازش انسانی نهادهایی را می بینم که یا دست روی دست گذاشته اند یا اگر هم دستی افشانده اند، گرده ای نیفشانده اند تا گل بروید روزگار. براساس خبرها می گویم که گویا برخی ها، برای خود در زنجیره بهسازی امور و کاهش زشتی ها وظیفه ای جز گرفتن بودجه نمی شناسند! کاری هم اگر می کنند کارستان نیست که اگر بود، بازار جرایم چنین کارستان نبود و فراوانی مجرمان نیز هم... آیا در جامعه ای که سیاست گذاری های کلان بربنیان خانواده و سلامت آن و ارتقای نقش و جایگاه زن، فراوان تاکید دارد نباید آمار خانواده  نابه سامان، روبه  فزونی بگذارد، نباید نگاه به زن، نگاه به کالا باشد. نباید وقتی یک زن کنار خیابان می ایستد، هرکس و ناکس، به چراغی، بوقی، نگاهی، حیوانیت خود را عیان کند. در جامعه ای که هدف رسیدن به کمال است، باید هدف گذاری و تبیین و تدوین برنامه ها در همین راه باشد. باید همه بخش ها، برای «حوادث زدایی» از جامعه تلاش کنند، نه این که همه، به امید دستگاه قضا و پلیس که آخرین حلقه های یک جریان اجتماعی اند، کار بایسته خود را انجام ندهند. متاسفانه در جامعه، بحث نهادهای فرهنگ ساز و تربیت پرور، به ماجرای به ستون یک رفتن سربازان است که اگر در این زنجیره، یک نفر، یک قدم عقب بماند، نفر دوم ٢ قدم عقب خواهد ماند و نفر آخر اگر همه مسیر را بدود باز هم نخواهد رسید. حالا با توجه به آمار افزون بر استاندارد زندان ها و فراوانی پرونده ها و جرم ها، می توان نتیجه گرفت که حلقه های پایانی زنجیره اگر همه تلاش و توان خود را بگذارند باز هم به هدف که پیش گیری از جرم است نخواهند رسید و امکان برخورد عینی و اثرگذار با همه مجرمان هم فراهم نیست. که اگر بود، از زندان آمده، نباید دوباره به زندان بازمی گشت و یا حداقل آمار بازگشتی ها فراوان نبود. آری من هر روز با خبرها و سویه های نگاهی از این دست روبه رویم، پس حق دارم، پیش از موعد پیر شوم و حتی پیش از موعد بمیرم. وقتی خبرهایی از فقر سلامت اخلاقی را در برخی افراد می خوانم و از پلشتی رفتارها و زشتی زدایی از گناه، باخبر می شوم. وقتی عفت عمومی زخم می خورد و وجدان عمومی هم. مگر می توان دید که برخی ها، بی آن  که هشدارها را بشنوند در امتداد تاریکی به پیش می روند و دریچه  های روشنایی را می بندند، فریاد برنیاورد و موی سفید نکرد. قصه مو سفید کردن ما، ماجرای رفتن به آسیاب نیست، جبر روزگار و خبرهای سیاه حوادث است که سفیدمویمان می کند. خبرهایی از دوربین های روشن جرم، عکس های سیاه بی عفتی، دخترکانی که قربانی هوس می شوند، پسرانی که جرم را عشق می خوانند، زنان و مردانی که یادشان می رود قرار بود در خانه، خانواده باشیم نه کسانی که به اجبار یک جا نشین شده اند، قرار بود به کمال برسیم، نه این که ... بگذریم... فقط دعا می کنیم خدا کند همه ما، دست بر دست هم دهیم به عقل و جامعه خود را زشتی زدایی و گناه زدایی کنیم، حالا بگذار نسل ما پیر شوند، اما عصر ما سلامت بماند.

صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17185 ، تاریخ انتشار 871103
/ 0 نظر / 90 بازدید