حیف نیست معتاد باشی؟!

سیاه و سفید(٢۴٣)

زندگی خوب حق ماست. یک حق مسلم. برای دست یافتن به این حق مسلم، خود ما هستیم که نقش اول را داریم. در فیلم نامه زندگی، نقش اول را برای خود ما در نظر گرفته اند و این خود ما هستیم که چگونگی آن را انتخاب می کنیم. حالا یا به دام شیطان می افتیم و نقش ضد قهرمان را بر عهده می گیریم و ریشه زندگی خود را می زنیم و یا به مدد آگاهی، دوستی های خوب و هوشیاری خود و خانواده که موهبت خداوندی است، نقش مثبت را بازی می کنیم و تیشه را بر می داریم تا «فرهاد» گونه از دل بیستون، راهی برای رسیدن به فرداهای «شیرین» بسازیم.آری، این خود ما هستیم که فردا را می سازیم. همین امروز. اما هیچ فکر کرده اید آن که جان به مواد مخدر می آلاید و با کراک، کوهی تهی از زیبایی می شود و با کوکائین، کمال نامهربانی را با خویش روا می دارد، چه امروزی ساخته است که منتظر فردایش باشیم؟ فردا، برای او - اگر باشد - سیاه است. آن که امروز با خط خاکستری در کتاب زندگی می نویسد. فردا، - باز هم اگر باشد - مجبور خواهد بود، سیاه بخواند. در رقم خوردن این سرنوشت سیاه هم هیچ کس به اندازه خود او مقصر نیست. حتی همان سوداگری، که مرگ را به او می فروشد. حتی همان دشمنی که در لباس دوست او را به استعمال نیستی و بی حیثیتی وا می دارد، حتی ...باور کنید، هیچ کس نسبت به ما از خودمان مهربان تر نمی تواند باشد و دشمن تر هم. ما می توانیم با یافتن مسیر صحیح زندگی، مهربانی را در حق خود به کمال برسانیم و یا با پا گذاشتن به بیراهه دشمنی را در حق خود تمام کنیم. اختیار هم با خود ماست. پس تامل کنیم و توجه. توجه به دشمنی که در شکل کراک و کوکائین به تخدیر قوای روحی و جسمی انسان می پردازد. توجه کنیم. به روزهایی که پس از این خواهد آمد، روزهایی که مواد مخدر شیره جان ما را گرفته باشد. روزگاری که زن و فرزند آدم هم شرم کنند از به زبان آوردن نام کسی که می توانست به عنوان همسر و پدر، باعث سربلندی آنان شود. اجازه بدهید درد گفته های یک خانم شهروند را باز گویم که پس از به یاد آوردن خاطراتی که سال  ها از آن می گذشت، دوباره اشک در چشمانش نشست، نشست و جاری شد. او معتقد بود اگر پدر و مادرش با خود و خانواده خود دوستی می کردند و لااقل در کنار مواد مخدر - که به آن معتاد بودند - گوشه ای هم به فرزندان خود اختصاص می دادند و به فکر آن ها بودند، سرنوشت بچه های این خانواده چنین نبود که امروز هست. او می گفت: خدا مرا خیلی دوست داشت که پس از زندگی با پدر و مادری که جز مواد مخدر را نمی شناختند ما را به سلامت به امروز رساند، در حالی که پدر و مادرم، مرا که دخترکی خردسال بودم به سراغ توزیع کنندگان مواد مخدر می فرستادند، تا برایشان مواد تهیه کنم، فاصله کودکی تا نوجوانی را این چنین سپری کردم که هر چند روزی باید می رفتم و از پلشت ترین مردمان جنس بگیرم و انگار آنان فکر نمی کردند که دختر خود را به آتش می فرستند. اما خدا انگار خیلی هوایم را داشت تا مرا به سلامت برد و من قدردان این نعمت خدا هستم، هر چند سعی می کنم با همه سختی ها، خاطرات بد پدر و مادر معتادم را فراموش کنم و برایشان فاتحه بخوانم اما... اما کم هم نبودند فرزندانی که قربانی والدین معتاد شدند و حیثیت و عفت شان را باختند ... آری، سیاهی اعتیاد تنها به خود فرد بر نمی گردد، بلکه سایه ای می شود بر سر خیلی های دیگر نیز هم. پس تامل باید کرد. پس تامل کنیم. پس ...

خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/05/13 شماره انتشار 17615 /صفحه٨/خانواده و سلامت
/ 0 نظر / 91 بازدید