قصه پر غصه اشک های پیرمرد عزتمند

 

  پسرک، سنگ را پرتاب کرد به سمت کبوتر اما بیچاره سنگ، نمی دانست باید بال کبوتر را بشکند یا دل پسرک را... این پیامکی بود که از عزیزی دریافت کردم و مدت ها مرا به فکر فرو برد. با خود می گفتم واقعاً سخت است، بعضی کارها. سنگ هم که باشی، می مانی چه باید بکنی... دیروز، اما که پیرمرد ۷۲ ساله در تحریریه صدایش به ضجه بلند شد، حال سنگ را بیشتر فهمیدم. البته سرم را بلند نکردم تا پیرمرد را ببینم، چون چهره اش اگر در ذهنم حک می شد، هزار بار بیشتر عذابم می داد، اما صدایش...

صدایش را می شنیدم که با درد می گفت، دردی که بغضش را چنان پرصدا شکست که دل خیلی از همکاران من هم شکست و اگر نبود شرم حضور، حتم داشتم شانه های خیلی ها می لرزید از شدت اشکی که از چشم ها می بارید. پیرمرد، یک خودروی فرسوده دارد و با آن کار می کند، هم قسط ماشین را می دهد و هم نانی به سفره می برد و ... نمی خواهم شرح ماجرا را بنویسم. همین امروز و در همین صفحه به قلم همکارخوبم آقای علی نژاد آن را می خوانید، فقط می خواستم بگویم ، قصه آن سنگ است شرح حال امروز ما. از یک سو، پیرمرد، پس از یک عمر زندگی با عزت  الان باید با خودروی فرسوده کار کند تا نانی به خانه برد، از آن سو، حال این روزهای شهر خوب نیست. از ۳۰ روز دی ماه گذشته ، ۲۰ روز هوا ناسالم بود و به گفته مسئولان بخش اعظم این آلودگی هم از خودروهاست، مخصوصا خودروهای فرسوده... اما پیرمرد را توان خرید خودروی مدل بالا نیست. کاش مسئولان فکری برای این افراد می کردند. کاش «خیر مردان» و «حاتم زنان» این حوالی، به یاری این پیرمرد، دستی از آستین همت درآورند و نگذارند، عزت یک مرد زخم خورد، کاش کاری بکنیم ما...

دیروز که بغض مرد، پرصدا شکست، دل خیلی از ماها شکست و مطمئنم دل شما هم شکست. خدا کند این دل های شکسته کاری بکند تا عزت مرد ترمیم شود. یک پیامک دیگر؛ آدمکی که سر مزرعه گذاشته بودند، با خود زمزمه می کرد: مرا برای ترساندن پرندگان گذاشته اند اما من عاشق گنجشککی بودم که از گرسنگی مرد و باز این شرح حال ماست که برای حفاظت از هوای شهر، گاه باید چشم برزمین ببندیم اما... کاش دست باز کنند توانگران به یاری پیرمرد!

خراسان رضوی - مورخ پنج‌شنبه 1392/11/03 شماره انتشار 18606 /صفحه۳/جامعه

/ 0 نظر / 90 بازدید