محرم و حسرتی که می کشم

...و باز محرم آمد

پیراهن سیاهم را بیاورید

که هزار حسرت در من تازه شد

و به هزار کاش نفس می کشم

کاش مرا صدایی بود

تا روضه خوان می شدم

کربلای عشق را

کاش معرفت

کلماتی می شد از زبانم جاری

و توانم بود

تا بر فراز منبر

از آن روز سرخ بگویم

از روزی به وسعت همه تاریخ

و خورشیدی که بر نیزه

اشک خورشید آسمان را جاری می کند

کاش...

کاش ذوقی داشتم

تا شعر می کردم کربلا را

عاشورا را

اما...

کاش می توانستم

هر جا که می روم

-به هر زمان و هر زمین -

از عاشورا می گفتم

و از حسین - علیه السلام -

که راز زندگی است

کاش می توانستم

اما...

هزار حسرت در من است

به هر پلک هم که می زنم

تازه تر می شود اما...

کاش توانی بود مرا

برای شعر

برای روضه

برای هر چه که

نام حسین(ع) را

زیبا فریاد می کند

اما...

اما مرا قلمی است

و واژه هایی که

حسین(ع) را می گریند

و دلی که دوست دارد

کربلایی باشد

و چشمی

که اهل باران است

در تجسم عاشورا...

پس سیاه می پوشم

و واژه هایم را

-همه دارایی ام را -

به میدان می آورم

تا از حسین(ع) بگویم

از حسین(ع) که سلطان عشق است...

خراسان رضوی - مورخ دوشنبه 1392/08/13 شماره انتشار 18543 /صفحه ۵/فرهنگی

/ 0 نظر / 88 بازدید