پاک شده ام اما جامعه قبولم نمی کند

 

این جا این همه درخت بوده و من نمی دیدم؟ این را وقتی از خودم پرسیدم که پس از «پاک شدن» پا به کوهسنگی گذاشتم، تعجب نکنید. من بارها و بارها به کوهسنگی آمده بودم، اما درخت ندیدم، آب ندیدم، اصلاً هیچ چیز ندیدم، معتاد جز خود و مواد مخدر چیزی نمی بیند، شاید حتی بهتر باشد بگویم، معتاد جز «مواد مخدر» چیزی نمی بیند که اگر خود را هم - حتی - می دید، به آینه نگاه می کرد، می فهمید چه بر سر خود آورده است، می فهمید... اما معتاد، هیچ چیز نمی بیند، اولین چیزی هم که نمی بیند، «خود» است بعد خانواده اش را، زن و فرزندش را، آبرویش را. این ها را نمی بیند، چه رسد به درخت و آب و ساختمان و... این ها را مردی می گفت که سرانجام توانسته بود جسم و جان از اعتیاد پاک کند و این غول نفرین شده را از زندگی خود بیرون براند.

او می گفت: حالا می بینم، درخت ها را، آدم ها را، خانواده ام را، خودم را. می بینم و شرمندگی عرقی می شود بر تنم می نشیند، حتی اگر تقویم، روایتگر زمستان باشد و سرما استخوان سوز. حالا می بینم، حسرت می خورم، حسرت فرصت های زندگی که در آتش اعتیاد سوخت، دلم می سوزد که خاموشی هم ندارد این آتش لعنتی، آخر وقتی خودت را پاک می کنی باز هم در چشم ها، پاک به نظر نمی آیی. برخی بسان آدم های سالم با تو برخورد نمی کنند، به هر جا که می روی، جور دیگری نگاهت می کنند.

برای «کار» که رو می زنی خیلی راحت رویت را زمین می اندازند، آنان که برخورد ناعادلانه دارند جفت پا هم می روند رویش، من اما چه باید بکنم؟ هزاران نفری که چون من هستند، تا کی باید زندانی اشتباه خود باشند؟ چرا کسی به این فکر نمی کند که ما پس از این که از چنگ اعتیاد خود را نجات دادیم حق زندگی داریم؟ تا کی باید ضربات هولناک چوب اعتیاد بر سر و روی زندگی ما بنشیند؟ او می گفت: به خدا خجالت می کشم از زن و فرزندانم. از این که هر روز که به دنبال کار می روم با دست خالی و دل پر برمی گردم. از این که باید چشم بپوشم از نگاه فرزندانم به دست های خالی ام. از این که...

مرد خیلی حرف داشت.

حرف هایی از جنس «درد»، از جنس سفره های خالی از «نان» از مردمی که انتظار داشت «آقا» باشند و با دستگیری او و امثال او از افتادن دوباره اش به جهنم اعتیاد جلوگیری کنند. حرف به «درد» و «نان» و «آقا» رسید، سه کلمه ای که از هر طرف بخوانی یکی است و یک معنا می دهد.

این معتاد پاک شده، می خواست به کمک مردمی که «آقایند»، «نان» حلال به خانه ببرد و غبار «درد» محرومیت را از چهره زندگی اش پاک کند. آیا مردم، آیا نهادها، آیا مسئولان به او و کسانی که چون او از کوچه های تاریک به صبح روشنی رسیده اند، کمک خواهند کرد؟...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1393/06/13 شماره انتشار 18776 /صفحه16/بدون موضوع

/ 0 نظر / 89 بازدید