حکایت ابرهای باران زای دستان امام مجتبی (ع)

 شانه نشین سجده های پیامبر، به طلوعت دیده روشن داریم

 طلوع می کند

بهشت در محله بنی هاشم

و از کوچه های بنی هاشم چشمانت

- به حسن-

آیه می جوشد

آی شانه نشین سجده های پیامبر

آی بامداد خنده های حیدر

آی زندگانی را امامی حسن

با تو ما تا خدا بزرگ می شویم

و در نهاد ناآرام جانمان

ضمیر روشن باران جان می گیرد

و دستانی طلوع می کند از زمین

و از آسمان

تا گره بزند ملک را به ملکوت

و پروازمان دهد از ناسوت تا لاهوت

آی حسن

آی امام بزرگی و بزرگواری

که از ابرهای باران زای دستانت

نه مومن که حتی کافر سیراب می شود

و ما را هنوز در یاد مانده است

و تاریخ را نیز هم

آن روز که

مردی از شام آمده بود

و ظرف سوغاتی هایش

پر بود از

فحش و توهین

و گفت

و به هر گفته سیاهی پراکند

و سترونی

اما شما که باریدید

از مجسمه دروغی که در ذهن ساخته بود

هیچ نماند

و من آن روز

شاهد تاریخ بودم

و تا امروز مانده ام و گفته ام

باران کرامت شما

نه زمین های حاصلخیز را

که کویر را

که سنگزار را

که سنگلاخ را هم

به زایش گل می کشاند

چنان که آن مرد شامی را

به کلامی به صبح رساند

و ما را نیز به بهار می رساند

که از ابرهای باران زای دستانت

همیشه سیرابیم

و طول موج دست هامان

- به وقت قنوت-

به گره آسمان و زمین می ماند

یا حسن...

  خراسان - مورخ چهارشنبه 1392/05/02 شماره انتشار 18461 /صفحه اول و۲/عکس نوشت

/ 0 نظر / 88 بازدید